دن کیشوت

The power of nothingness

Saturday، February 06، 2010

ارزو

آرزو میکنم آرزویی داشته باشم
با درختان سبز و لبان سرخ
که شعله‌ی چشمان سیاهش
سر به سپیدای قاف زند

Saturday، January 02، 2010

YouTube - Hossein Panahi, Salam - Khodahafez: Kasi ke hich kas nabood



Tuesday، October 20، 2009

زندان

باغچه ی زیبا هیچوقت به آن سهم انگیزی بنود. تنها بودم و بهرنگ با تمام توان در انکار احساساتم میکوشید. یادم نمیآید روز را چگونه گذراندیم. تنها شبی تنها از پشت اضطراب دهان گشود. سرد و زرد. و من هنوز گرههای متکا را که بر روی آن میغلطیدم به یاد دارم. و ساعت نه و نیم شب بود. بهرنگ خوابیده بود و ناله های مرا با خرناسهای ساختگیش جواب میداد. دیوارهای زرد اتاق خالی در پرسپکتیو تشویشم هیولایی میشد با چشمان درشت خالی از ظلمات شب. و من فقط میخواستم به خانه بروم. من میترسیدم. له میشدم. و باز دوباره و باز دوباره. و کسی نبود که اشکهایم را پاک کند.
پدرم مرده بود. مرده بود پدرم و من حتی نمیدانستم که برای اوست که دارم گریه میکنم. من تنها مانده بودم و کسی نبود که بگوید پدرت مرده است. گریه کن! گریه کن بگذار اشکهایت را پاک کنم.

technical debt

I donno how I missed this topic in this many years. IT is just so true, so illuminating and encouraging ,that I think it is the best language you can talk to PMs and AMs and persuade them that software quality counts. Well, maybe! :)

in reference to: MF Bliki: TechnicalDebt (view on Google Sidewiki)

Saturday، October 03، 2009

زندان

خیابان خلوت بود. گویی غیر از ماشین ساکت ما،‌ تمام شهر به گوشه‌ی خانه‌های خود خزیده بودند تا من نبینمشان . داخل ماشین هم کسی حرفی نمیزد. اتفاق بدی افتاده بود، میدانستم. تبریز همه گریه کردند. فقط من ساکت و با چشمان جستجوگرنگاه میکردم. میدانستم طوری شده است که مربوط به من است. طور بدی شده بود. دوچرخه‌ی دختر خاله‌ام را به من دادند که مال من باشد. از این اتفاق غیر مترقبه وحشت زده و خوشحال بودم . در نیمه باز خانه‌ی مان را که دیدم گریه‌ام گرفت. میخواستم به خانه بروم. چرا در خانه‌مان بسته نبود؟ چرا در پیاده رویمان کسی نبود؟ میخواستم به خانه بروم. چیز بدی شده بود. باد سردی از در نیمه باز خانه‌مان میامد. من سردم بود و میخواستم به خانه بروم پیش مادرم. اما نگذاشتند که بروم. آرام آرام از مقابل خانه گذشتیم و من هیچ ندیدم غیر از دری خالی و اندوهگین.

Monday، September 21، 2009




Thursday، September 17، 2009


Monday، September 07، 2009

استخانهایت درد میکشند از بیتابی
سوزن سوزن سوزن،
جوالی از سوزن که میسوزد در این بیقراری
که سازی نیست در این وزن ناموزونت ناله کند
بیاید بماند تمام شود
یا که برود و بگذارد که بشکند
من خسته ام
میخواهم گریه کنم
زیر همان چنارهای بلند
که بزرگ نشدم
قد نکشیدم
دستانم به آسمان نرسید
فقط پیر شدم
دانستم
وا رفتم
کاش میدانستم از کجای این راه به بیراهه رسیدم