۱۳۸۶ مرداد ۱۹, جمعه

خنده

«افسوس! ساده نبودن تلخم کرده،‌ و گرنه میگفتم میخندیدید»
حالا دارم میفهمم ساده بنودن چگونه آدم را تلخ میکند. روزگاری به هر آنچه بود میتوانستیم بخندیم. من علیرضا جواد؛ هر آنچه غریب سنگین و غمین بود در چشم به هم زدنی به مضحکه‌ای تبدیل میشد و با نعره‌های قهقهه‌ از دلمان پر میکشید و میرفت. دیگر نمیتوانم بخندم. ساده بنودن تلخم کرده است. و اندوه از شش طرف! انگار که من مویه‌دار تمام شبهای زمینم. در محاصره‌ی چماق و حماقت،‌ دور از همه اما باز انگار که نه؛ به واقع کل تاریخم آنجاست و غربت در این سو؛ گرچه آنجا هم که بودم تنها بودم. بخند یا بمیر! این دو راهیست که پیش رویت است! و من دیگر نمیتوانم بخندم. نمیتوانم حماقت مردم را از دریچه‌ی طنز علیرضا ببینم و مانند بهمن خشم بر سرم آوار میشود. اندوه‌دار شب تنهایی خویشم. دلم میخواهد بتوانم به این کمدی خدا بخندم؛ آنقدر بخندم که اشکم جاری شود.

۱۳۸۶ مرداد ۱۸, پنجشنبه

بازی باخت باخت

زندانیان در بند تحت شکنجه‌های وحشیانه‌ی رژیم هستند برای اعتراف به آنچه که انجام نداده‌اند. اگر اجازه بدهید کاملا منطقی با این قضیه روبرو شویم، یک سوال برای من مطرح است : آیا در این بازی بردی برای ما به معنی اپوزیسیون وجود دارد؟
هدف آنی حکومت از فشارها گرفتن اعتراف به گناه نکرده است، و کاملا طبیعی است که زندانیان مقاومت کنند و اجازه‌ی این پیروزی را به آنان ندهند و حکومت در هدفش ظاهرا شکست میخورد. اما آیا در این صورت، اپوزیسیون پیروز این میدان میگردد؟
گمان نکنم کسی اعتقاد داشته باشد که ما به قهرمانان بیشتری نیاز داشته باشیم به واسطه‌ی آنان خون مقاومت در مردم جاری کنیم. ایران به اندازه‌ی کافی از این قهرمانان دارد که به آنان افتخار کند. من بر این باورم که باید قهرمان پروری را پشت سر گذاشته باشیم و از تجربه‌های پیشین بتوانیم این نتیجه را بگیریم که قهرمان پروری دردی دوا نمیکند.
بنابراین حتی اگر زندانیان به شکلی ابر انسانی شکنجه‌ها را پشت سر گزارند باز ما باخته‌ایم. باخت ما رعب و وحشتی است که گریبان گیر اجتماع میگردد از اینهمه شکنجه که به آشکارگی هر چه تمام در حکومت جاری است ، برای جرم ناکرده! باخت ما تمام زجرهاییست که این عزیزان میکشند. باخت ما حرکتی است که در نطفه خفه میشود بدون اینکه مجال رشد بیابد. و چه میبریم؟ قهرمانانی دیگر! چیزی که فراوان داریم.
آیا واقعا به همین آسانی وارد بازی باخت باخت میشویم؟ با دستگیری هر فردی باختی برایمان رقم میخورد؟
....

۱۳۸۶ مرداد ۱۶, سه‌شنبه

جوک روز

clipped from rajanews.com

 


تونل عظيمي در سفارت انگلستان كشف شده است كه از آن براي تردد زنان فاحشه و جاسوسان استفاده مي‌شد.


به گزارش خبرنگار رجانيوز يك مقام امنيتي نظامي كه خواست نامش فاش نشود اعلام كرد در پي گودبرداري اخير ساختمان فرش ايران در كوچه‌هاي مقابل سفارت انگلستان در خيابان فردوسي تهران كارگران به يك تونل عظيم برخورد كردند كه اين تونل به سفارت انگلستان منتهي شد.


اين مقام امنيتي افزود: يك وبلاگ نويس كه قبلا از كاركنان سفارت انگليس بوده در وبلاگ شخصي خود نوشته است كه سفارت انگلستان از اين تونل براي تردد جاسوسان مرتبط با سفارت و زنان فاحشه استفاده مي‌كند.

 blog it

سوال از خاتمی

من یک سوال بسیار ساده از آقای خاتمی دارم
اعدام روزنامه‌نگاران، شکنجه‌ی دانشجویان، خفقان عمومی داخلی ارزش مداخله و اظهار نظر شما را نداشتند؟ یا عملیات تروریستی در عراق بر علیه اماکن اسلامی مهمتر از عملیات تروریستی دولتی در ایران به نام مقدسات است؟
 blog it

۱۳۸۶ مرداد ۱۵, دوشنبه

شرق هم توقیف شد!

مشکل من این است که کم کم همانقدر که از کیهانیان متنفر میشوم از احالی اصلاحات هم متنفر میشوم. این توضیحات را از زبان ابطحی بخوانید.
واقعا چرا باید یک روزنامه از مصاحبه‌ی با یک هم جنس باز - که این مساله هم محرز نیست وگرنه که زندانی و سنگسار میشد - عذر خواهی کند؟ به فرض که هم جنس باز مجرم است( که نیست اما با قواعد حکومت پیش میرویم). آیا مصاحبه با یک مجرم که نه، مظنون جرم است؟ آیا این نیازی به عذر خواهی دارد؟ چرا این قدر کوته فکر، بی شخصیت، پست و ذلیل شده‌اند این جمعیت اصلاح طلب که به هر رذالتی تن میدهند
clipped from www.roozonline.com
علت توقيف، مصاحبه داخلي روزنامه با يک نفري است که ميگويند از همجنس گرايان است. خود هيئت نظارت بهتر از ديگران ميدانند که از اين اشتباهات در روزنامه پيش مي آيد. و تنها راه حل آن هم در شرايط طبيعي عذر خواهي و توضيح فوري مسئولان روزنامه است. همچنانکه درروزنامه همشهري وقتي درهمين اواخردر سالروز جنگ مسلحانه مجاهدين خلق، عکس مريم رجوي چاپ و آرزوي بازگشت وي به وطن را خواستار شد، هيچکس از عمدي بودن آن حرف نزد و روزنامه تعطيل نشد و تنها عذرخواهي مقبول افتاد. روزنامه شرق اما پس از اين ماجرا دو روز تمام در صفحه اول عذر خواهي کرد
 blog it

۱۳۸۶ مرداد ۱۴, یکشنبه

برای دانشجویان در بند

دوستم داری؟ نفس عمیق بکش خوب است برای زندگی!
-توهین به مقدسات کرده‌اند ؟! نکرده‌اند؟ مگر مقدسات نیست که آنها را زندانی کرده است؟ پس چرا نکرده‌اند؟! اگر نکرده‌اند پس چرا زندانیند؟
خاتمی ؟ کروبی؟ اصلاحات؟!
-مگر ۱۸ تیر خاتمی نبود برادر،‌ همان آش و همان کاسه!
بهتر بود؟
ضارب حجاریان در دادگاه میخندید!
سلام!
خویینی‌ها کجاست؟ مگر برای او نبود که اینهمه جنگیدیم!؟ خسته شده است؟ یا مصلحت نظام؟ یا حتی «مگر خویینی‌ها بهتر است»؟!
گنجی کو!؟!
مگر اکنون وقت جایزه گرفتن است برادر؟ تو که خودت گرسنگی کشیده‌ای؟
-هنوز دوستم داری؟
- شقایق!؟ در زندان!؟
.....
تنها یک چیز میدانم
دوستانمان دریا دل اند!

۱۳۸۶ مرداد ۴, پنجشنبه

هاتویی

در این جزایر کسانی که مرگ را انتخاب میکنند بسیارند. کسانی که خود را دار میزنند و یا به همراه فرزندانشان زهر میخورند. غارتگران نتوانستند از این انتقام پیش‌گیری کنند اما توانستند آن را توجیه کنند محلیان آنچنان وحشی هستند که گمان میکنند تمام چیز ها مشترکند یا چنان که اویدو میگوید چنان تنبل و فاسدند که کاری نمیکنند. در گذشته بسیاری از آنان با زهر خود را کشتند تا کار نکنند و بسیاری دیگر با دست خود خود را به دار آویختند.
هاتویی، رییس قبیله‌ی گواهابا** خود را نکشت. او با مردم خود در یک کانو* فرار کرد و به غارهای شرق کوبا پناه برد.
آنجا او انگشتش را رو به سبدی از طلا گرفت و گفت « این خدای مسیحیان است که از او پیروی میکنند! که به خاطر او برادرانمان و پدرانمان کشته شده‌اند! بیایید برای او برقصیم که اگر از رقص ما مسرور شود به آنها دستور خواهد داد تا به ما آزار نرسانند.»
او را سه ماه بعد گرفتند و به دیرکی بستند.
پیش از روشن کردن آتشی که او را به خاکستر و ذغال خواهد کاست، کشیش به او قول شوکت و جلال ابدی بهشت را داد اگر که غسل تعمید گزارد. هاتویی پرسید:
- آیا در آن بهشت مسیحیانی نیز هستند
- آری!
هاتویی جهنم را بر گزید و چوبهایی در آتش شروع به ترکیدن کردند.
ادواردو گالیانو
خاطرات آتش
*Canoe
** Guahaba

ای خداوندن ظلمت شاد!
از بهشت گندتان ما را
جاودانه بی نصیبی باد!

۱۳۸۶ مرداد ۳, چهارشنبه

پیامبر

کش آمده بر روی بوریایش، پلنگ روحانیٍ یوکاتان به پیام خدایان گوش میداد. آنها از بام با او سخن میگفتند با پاهایی گشاده از دو سو؛ و به زبانی که کس دیگری نمیتوانست درک کند.
چیلام بالام، که دهان خدایان بود، آنچه را که هنوز اتفاق نیافتاده بود به یاد آورد:
«پراکنده بر روی زمین زنانی خواهند بود که آواز میخوانند و مردانی که آواز میخوانند و مردمانی که آواز میخوانند ... هیچ کس نخواهد توانست گریخت، و کسی نجات نخواهد یافت.... پستی بسیاری در سالیان سلطه‌ی آز خواهد بود. مردان به بردگان بدل خواهند شد. صورت خوشید به اندوه! .... دنیا ویران خواهد گشت؛ و کوچک؛ و حقیر»
ادواردو گالیانو
خاطرات آتش

عشق

در جنگلهای آمازون اولین مرد و اولین زن با کنجکاوی به هم نگاه کردند. آنچه که در بین پاهای همدیگر میدیدند بسیار عجیب بود.
مرد پرسید : آیا مال تو را بریده‌اند؟
زن جواب داد : نه! من همیشه اینگونه بوده‌ام!
مرد او را از نزدیک آزمایش کرد و سر خود را خاراند. یک زخم باز آنجا بود. مرد گفت که بهتر است کازاو، موز یا هر چیزی که موقع رسیدن ترک برمیدارد نخورد. گفت که او را معالجه میکند بهتر است به ننو برود و استراحت کند.
زن اطاعت کرد. با صبر جوشانده‌های گیاهی میخورد و اجازه میداد تا مرد ضماد بمالد. وقتی مرد به او گفت که نگران نباشد او مجبور شد دندانهایش را قفل کند تا جلوی خنده‌اش را بگیرد.
زن از بازی لذت میبرد، با این حال داشت از زندانی شدن در ننو خسته میشد و با یاد میوه دهنش آب میافتاد.
یک شب مرد دوان دوان از بیشه آمد و در حالیکه از خوشحالی سر پا بند نبود گفت «یافتمش»!
مرد همین چند لحظه پیش میمون نر را دیده بود که چگونه زنش را در میان شاخه‌های درخت معالجه می کرد.
مرد در حالیکه به زن نزدیک میشد گفت این کاریست که باید کرد.
وقتی که هماغوشی طولانی پایان یافت، عطر تند گلها و میوه‌ها هوا را پر کرده بود. از بدنهایشان خوابیده در کنار هم، بخار و تشعشع غریبی میامد و آنچنان زیبا بود که خورشید و خدایان از شرمساری مردند.
ارواردو گالیانو - خاطرات آتش

۱۳۸۶ تیر ۳۱, یکشنبه

«خاتمي که ميگفت ما چشم فتنه را در قتلهاي زنجيره اي کور کرديم و ديگر حداقل به اسم وزارت اطلاعات اين کارها انجام نميشود؟ حالا که دولت دست فتنه گران افتاده؟
اشتباه محاسباتي کجا بود؟»
محمدرضا خاتمي: رامتين عزيز،
من مطمئن هستم چشم فتنه كور شد هرچند شايد فقط يك چشم آن نه دو چشم، ديگر اينكه هرچند بعضي از فتنه‌گران امروز در قدرت هستند ولي همانگونه كه همه مي‌بينيم با بينا شدن و هوشيار شدن جامعه ما اينها ديگر توان آن را ندارند كه چنين فجايع و جناياتي را تكرار كنند ....
این پرسش و پاسخ از سایت نوروز است و پاسخگو آقای دکتر خاتمی کوچک
توجه کردید؟ فقط یک چشم فتنه کور شده است و احتمالا الان با عینک یک چشمی موشه‌دایان رفت و آمد میکند.
خوشم میاید که سیاستمدارانمان در حساس ترین لحظات حس طنز خود را از دست نمیدهند
!

عکس فتنه‌ی ذکر شده که توسط جاسوسان ما در اسرائیل گرفته شده است. از کسانی که از مکان فتنه‌ی مورد نظر اطلاع دارند خواهشمند است سریعا به آقای خاتمی اطلاع دهند تا چشم دیگرش را در آورد.

۱۳۸۶ تیر ۲۹, جمعه

دو تا ترک تو فرودگاه کار میکردن. فرودگاه به علت باریدن برف تعطیل میشه و ترکها هم از فرصت استفاده می کنند که برن عرق خوری! میبینن هیچی ندارن.. یکیشون پیشنهاد میکنه که: بیا روغن جت بخوریم! خلاصه میخورن و میرن خونه هاشون. نصف شب یکی شون زنگ میزنه خونه اون یکی و میگه: جدیدا گوزیدی؟ میگه نه چطور مگه؟! میگه پس نگوز- چون من یه دونه گوزیدم الان
بندرعباسم

۱۳۸۶ تیر ۲۸, پنجشنبه

گرسنه ترس ناشتا دارد.از اینکه سکوت خیابان را کر کند.

ترس می ترساند.

اگر دوست بدارد,ایدز می گیرد.

اگر سیگار بکشد,سرطان می گیرد.

اگر نفس بکشد,نجس می شود.

اگر بنوشد,تصادف می کند.

اگر بخورد,کلسترول می گیرد.

اگر حرف بزند,بیکار می شود.

اگر راه برود,ضرر می کند.

اگر فکر کند,مضطرب می شود.

اگر شک کند,دیوانه می شود.

اگر حس کند,منزوی می شود.

ادواردو گالیانو
«افسانه‌ای که کودکان میدانستند، جوانان گرامیش میداشتند و حتی پیران باورش داشتند؛ اما با تمام این وجود واقعی‌تر از معجزات محمد نبود»
این خطی از دنکیشوت اثر سروانتس است. برایم بسیار جالب بود که از معجزه‌ی محمد به صورت منفی و به عنوان سمبل دروغ استفاده کرده است.

۱۳۸۶ تیر ۲۶, سه‌شنبه

«این روزها اینگونه‌ام رفیق
ببین دستم چه کند پیش میرود انگار
هر شعر باکره‌ای را سروده‌ام
این روزها
با هر که دوست میشوم احساس میکنم
آنقدر دوست بوده‌ایم که دیگر
وقت خیانت است!»
و جنایت از آن سوی دوردست
لبخند میزند بر قیمت قاتل
در صبح نحس مرگ

بر دامن سپیدی کی‌برد میخزم
خورشید در پس کدام قله نهفتست
از کاف و واو و نون؟
دریوزگی به چوبه‌ی اعدام میبرند
آزادگی به بند
آوارگی به ننگ
«این روزها
با هر که دوست میشوم احساس میکنم
آنقدر دوست بوده‌ایم که دیگر
وقت خیانت است.»

۱۳۸۶ تیر ۲۵, دوشنبه

گزارش جشنواره‌ی ایرانیان در تورونتو

امروز به جشنواره‌ی تابستانی ایرانیان در میدان مل لستمن رفته بودم. بیشتر هدف دیدن مردم است در تعداد زیاد تا واقعا جشنواره! نکات زیر به نظرم بسیار جالب آمد:
۱- دقت کردید که دختران ایران جدیدا خیلی زیبا شده اند؟ من دلیلش را پیدا کردم: برای اینکه زشتهایشان را صادر میکنند به میدان مل لستمن!
۲- از چهار ساعت برنامه ۳ ساعتش را از اسپانسر های عزیز تشکر میکردیم که این امکان را فراهم آورده‌اند که بیاییم و ازشان تشکر کنیم!
۳- دو گروه موسیقی بسیار زیبا موسیقی اجرا کردند. چند تا پسر ایرانی که فارسی بلد نبودند اما عاشق سینه‌چاک ایران بودند. چند موسیقی گوش خراش اجرا کردند و آخرش فرمودند: یو آر هوینگ اِ گود تایم؟ و لبخند زدند «اوو یا» و ما با دهان گشاد داشتیم نگاهشان میکردیم!
۴- ایران دقیقا نقش پستانک بچه را دارد! وقتی بچه نق میزند یا مامانش کار دارد از این وسیله برای ایجاد هیجان و «اوو یااا» یا ساکت کردن و حتی به جای نخود سیاه از آن استفاده میشود.
۵-به پیاله آش خوردم چهار دلار! چقدر ایرانیها به هموطنانشان لطف دارند و در هر فرصت برای سر کیسه کردن آنها استفاده میکنند.
۶- یک از اسپانسرهای برنامه حقوقدان بود و در غرفه‌اش اقدام به فروش پشمک و چس‌فیل به شیوه‌ی کاملا حقوقی کرده بود.
۷- آقای سردبیر فلان که ناگهان در نقش مجری برنامه ظاهر شده بودند با یک ته‌چین سیبل و قیافه‌ی بسیار جدی و خطرناک اقدام به گفتن جک کردند.
۸- آقای نماینده‌ی محترم نیز با یک ته چین سبیل مشابه اظهار ارادت کردند. اصولا در کانادا ته‌چین سیبیل نقش «همگام با مردم، همراه با مسئولین» را دارد؛ سیبیل نشانه‌ی ایرانی بودن است(مسئولین) ولی خوب کسی خوشش نمیاید
یک نکته‌ی روانشناسی : یکی از انگیزه‌های مهم ایرانیان خارج کشور برای انجام تفریح، زنگ زدن به ایران و تعریف عیش و حالشان است! بنابراین باید تفریحی باشد که ایرانیان از آن عاجز باشند مانند دیدن افشین در یک روز بارانی و با پرداخت چهل دلار! طبیعی است که تفریحاتی مانند کوهنوردی .... نه! به درد نمیخوره!

۱۳۸۶ تیر ۲۱, پنجشنبه

گنجی زیدآبادی شریعتی

نقد زیدآبادی از گنجی برایم بسیار جالب توجه بود. از زبان گزنده‌ی گنجی که بگذریم مقاله‌ی ایشان حرفهایی برای گفتن داشت‌، به خصوص که بحث در باب شریعتی بیشتر جدل است تا بحث و یک مقاله‌ی مستدل برایم بسیار جداب بود.
اما آنچه برایم بسیار جالب بود نگرش زیدآبادی است. نقد روش گنجی به جاست اما استدلال قوی تری میطلبد تا شریعتی را از اتهامات وارده از سوی گنجی نجات داد. صرف مورد قبول نبودن یا کامل نبودن یک شیوه‌ی نقد نمیتواند به مفهوم رد تمام دست‌اوردهای آن باشد. به هر حال آنچه مرا وادار به نوشتن کرد خرده گرفتن آقای زید آبادی به زمان نشر مقاله (و سایر مقالات آقای گنجی) بود.
آیا نقد افکار و آرای کسی که تاثیر غیر قابل انکاری در تاریخ معاصر ایران دارد زمان و مکان خاصی میطلبد؟ من به شخصه فکر میکنم روشنفکران ایران از بحث‌های زیر بنایی به شدت غافلند و تمام مقالات منتشر شده تاریخ مصرفی در حد ماه دارند؛ و حتی اگر نداشته باشد به انگیزه‌ی اتفاقی روزمره نوشته شده است.
آقای زیدآبادی در مورد منیفست آزادی خواهی میگویند :
«حال فرض كنيم كه اسلام با دمكراسي ناسازگار باشد، بيان اين مساله در آن شرايط، چه كمكي به ما كرد؟ كدام مانع را از سر راه دمكراسي در ايران برداشت؟ كدام جنبش فكري سكولار را دامن زد؟»
مگر هر مقاله‌ای باید لزوما در مدت زمان کوتاهی به یک جنبش عملی بیانجامد؟ مگر قرار است با نوشتن تنها یک مقاله مشکلات ایران حل گردد؟ فکر نمیکنید روشنفکران دینیمان باید بیش از هر چیز و پیش از هر چیز تکلیف تئوریک سوالاتی اساسی از این قبیل را برای خود و مردم روشن کنند تا سر به زنگاه دچار تفرقه، تناقض گویی و شکست نگردند؟ چرخش و تحرک عملی نیاز به پشتوانه‌ی قوی فکری دارد و این پشتوانه با رای ندادن به احمدی‌نژاد به دست نمی‌آید بلکه تفکر اساسی از نوع آنچه آقای گنجی انجام میدهد دارد. قصد من نفس کار آقای گنجی است و به آرای ایشان کاری ندارم.
من فکر میکنم نه تنها حکومت ما با مردم ما صادق نیست که حتی روشنفکرانمان هم صداقت با مردم( و خود ) را نمی‌پسندند و گویا منتظرند تا تمام مشکلات حل گردد تا تکلیف مسائلی اساسی مانند سازگاری دین و دموکراسی را حل کنند.

۱۳۸۶ تیر ۱۸, دوشنبه

میگویند خدا جهان را در شش روز آفرید و روز هفتم را استراحت کرد.
من جای او بودم روز هفتم را به حال بندگانم اشک میریختم

۱۳۸۶ خرداد ۱۲, شنبه

کمپین

این کمپین کم کم اعصابم را خورد میکند.( سایتشان هک شده است بیچاره ها) مقاله‌ای بود در مورد اینکه تلاش کمپین برای آشتی با اسلام و نشان دادن اینکه واقعا این تغییرات با اسلام سازگار است بیهوده و حتی مضر است و برای اثبات آن از تاریخ مشروطه و تلاش آن (و شکست و اضمحلال آن در شکل فجیعی که میبینیم) شاهد آورده بود. مقاله‌ی جالبی است! اما در جواب این مقاله یک مقاله‌ی دیگر منتشر شده بود که حال من را به هم زد. برای به نقد کشیدن مقاله‌ی اولی ابتدا مبارزان سکولار مشروطه به لقب «منورالفکر» مفتخر شده اند که با توجه به سابقه‌ی این کلمه و بار منفی آن که در این چند دهه به آن تزریق شده است، میتوان به هدف نویسنده پی برد. سپس جمله‌ای بسیار اعصاب خورد کن تر ظاهر میشود «مقالات این چنینی ...» توجه کنید که با جمع بستن نویسنده به سهولت به چند نتیجه‌ی بسیار مفید میرسد:
۱- آنچه جمع بسته شده تکراری است مسلما! و شخصیتی از خود ندارد و چیز جدیدی ارائه نمیکند.
۲- با جمع بستن بسیار آسان میتوان مفاهیمی را که در حوزه‌ی چیزی که به نقد کشده شده است وارد و سپس آنها را محکوم کرد، به خاطر اینکه نویسنده دارد به طور کلی میگوید!
چیز آزار دهنده‌ی دیگری که در مقاله است اصرار به جنبه‌ی آموزشی کمپین است. و این همان چیزی است که برای توجیه «مهم نبودن تعداد امضا» از آن استفاده میکنند. همه میدانند که جنبه‌ی آموزشی کمپین مهم است، اما چه ابزاری برای اندازه‌گیری پیشرفت و به ثمر رسیدن این آموزش وجود دارد؟ آیا چیزی بهتر از تعداد امضاها که نشان دهنده‌ی تعداد افراد موافق، تعداد آموزشهای موفق است وجود دارد؟
از سوی دیگر با لوث کردن صورت مساله و اصرار برای وارد کردن اسلام در آن، آیا واقعا میتوان گفت که این آموزش مفید است؟ میتوانید ده ساعت برای زنی در جنوب تهران سخنرانی کنید که این اصول با اسلام سازگار است و حاصل تمام تلاشتان با یک سوال از «حاج آقا» به باد رود!
کم نمیفهمم چرا وقتی میخوای بنویسی هیچ چی نیست که نویسی ولی وقتی که داری برای خودت میگردی یا کتاب میخوانی، مرتب چیزهایی برای نوشتن به یاد میاوری؟ انگار که نوشتن هم مثل زن است که وقتی دنبالش میگردی فرار میکند! یا شاید وسواس برای کامل نوشتن است که اجازه نمیدهد راحت بنویسی به هر حال تصمیم گرفتن تند تند بنویسم و سعی کنم هر چه در مغزم میاید در کوتاهترین زمان - اگر شده برای اینکه از شر ایده هم راحت شوم- بنویسم! این یکی!