۱۳۸۸ فروردین ۲۲, شنبه

دانشجو

لبهایش را بر هم فشار میدهد، خطی از بناگوشش کشیده میشود و غبغبش را شیار باریکی میاندازد. چشمان بیخوابش را تیز میکند تا هشیاریش را در مانیتور کامپیوترش بچکاند. و به سرخی بازویش که با حرص خارانده است نگاه میکند.

۱۳۸۸ فروردین ۱۶, یکشنبه

مولانا

دام دگر نهاده‌ام، تا که مگر بگیرمش
آنچه بجست از کفم بار دگر بگیرمش

آنکه به دل اسیرمش؛ از دل و جان پذیرمش
گر چه گذشت عمر من؛ باز ز سر بگیرمش

دل بگداخت چون شکر باز فسرد چون جگر
باز روان شد از بصرتا به نظر بگیرمش

راه برم به سوی او، شب به چراغ روی او
چون برسم به کوی او، حلقه‌ی در بگیرمش

درد دلم بتر شده چهره‌ی من چو زر شده
تا ز رخم چو زر برد، بر سر زر بگیرمش

گر چه کمر شدم جه شد، هر چه بتر شدم چه شد
زیر و زبر شدم چه شد، زیر و زبر بگیرمش

تا به سحر بپایمش، هم چو شکر بخایمش
بند قبا گشایمش بند کمر بگیرمش

خواب شدست نرگسش، زود در آیم ازپسش
کرد سفر به خواب خوش، راه سفر بگیرمش
---------------------------------
اگر کسی پرسید معنی شاهکار چیست؛ این شعر را برایش میخوانم. این غزل آنقدر آهنگین است که بیشتر موسیقی است تا شعر. کلمات کوچکی که در مفتعلن مفاعلن موج میزنند و پیش میروند و ابیات دو تکه که پر شتاب تر میکنند این رسیدن به معشوق را در التهاب نفس زدن عاشق.
شعر در «بخایمش» به ارگاسم میرسد. بار اروتیک این کلمه آنقدر زیاد است که شعر را کاملا زمینی میکند و به معشوق موجودیتی جسمی میدهد.

۱۳۸۸ فروردین ۶, پنجشنبه

نشسته‌ام
بی‌طاقت
بی لب
بی سایه
بی سیگار
به آمدن روزی که از آمدنش وحشت دارم

۱۳۸۸ فروردین ۱, شنبه

I have a great affinity with Woody Allen. If I want to be honest, I am sure that I am his reincarnation, except he is not dead yet! Oh well, God must have messed it up again! What fascinates me is his pessimistic eagerness for life. In the opening of Annie Hall, speaking to the camera in a Brechtian scene, he tells a joke. "Two elderly women went to a restaurant to have a meal. They ordered steak and when it arrived one of them tasted it and said "It tastes awful, what kind of spices did they put in it?". " You see?" the other one answered, "and such a small portion!" And that is how life is: full of misery and loneliness, bitterness and sadness, extortion and agitation; and such a small portion! Blink, and you are counting your steps to the grave. Why do we care about its length then? Well, it is like taking care of your beloved crippled sister; carrying her on your shoulders to see the flow of beautiful Autumn leaves falling from the tree. Sweating under her weight, you wish to return home and rest, but when you arrive home, you wish you could have stayed and felt the warmth of her body in the chilly weather a little bit longer.
I had a very bad day yesterday. Full of meetings, shoutings, and stress. At night, I smoked five cigarettes in a row and went to bed. You can imagine how I felt this morning, when I woke up. I opened my eyes to the buzzing of Jazz on the radio, as usual, with the early bird senile sensation on my head, facing the biggest question of human history. " Tell me again, Why I am here ? Why do I need to wake up again?" I crept out to the washroom rubbing my eyes, looking for my cigarette pack and the comic page of the newspaper.
After my morning dose of nicotine and caffeine, I managed to get out of the house. A breath of virgin fresh air crawled up my nostrils and twisted the corner of my lips upside! Cold? Oh yes, but it is definitely worth it! I smiled all of a sudden like there was a hole in all that misery that lets you see something very beautiful on the other side of it. I remembered that it was not that bad after all. After an hour I would be there and see that beautiful smile again. It feels like boiling your morning milk in a hand made oven in the white snow, to take your breakfast meal while climbing the mighty mountains. Golden rays of hair surrounding her beautiful face like the sunlight of the dawn, white as the snowy mountain with the burning eyes. And a smile, like the eruption of a volcano which makes the lava of love soar from my heart and reveals the snowy pearls of teeth. You wonder how they don't melt in that exotic temperature. It unsheathes my heart and scrapes my soul to bleed away that miserable life. I could see that smile; but yet again, not for me! Oh well, what can one do? It is destiny, life as it is, like anything else. You do not get what you desire but you enjoy it as you desire. Maybe it is the insatiable desire that makes you grow; the fantasy of the holy grail that makes you climb to the heights of the soul, as Sufis say. And maybe, just maybe, it is for you after all. Who knows the twists of life. And then I remembered the song that had woken me up :" That's why the Chinks do it, Japs do it, up in Lapland little Laps do it! Well let's do it, let's fall in love."

۱۳۸۷ بهمن ۲۷, یکشنبه

داستان کوتاه

چقدر شبیه خانه‌ایست که آرزویش را کرده‌ام: حیاط بزرگ و دو چشم سبز!
مانند خورشید زیباست. موهای مجعدش را که در بالای سرش به آن طرز عجیب جمع کرده است مانند شعله های آفتاب میدرخشند. درست مانند خورشید خانم نقاشیهای دو کوه و خانه ی شیروانی بچگی است وقتی نگاهش میکنم.
خیلی وقت است که تصمیم گرفته ام صبح که از جلوی میزش رد میشوم سلام کنم. اما همیشه میترسیدم این آرامش تماشای هر روزه‌اش را از دست بدهم. انگار بالهای خوشبختی کوچک با موم به زندگی ملالت ‌بارم وصل شده بود. یک سال وقت نیاز داشتم تا بتوانم سلام کنم.
دندانهایش عین برف هر روزمان که شهر را سفید میکند برق میزند درون لبهای زیبایش. میتوانی بهشت کوچک گمشده ات را بیابی درون چشمان سبزی که بی آلایش در هر نگاهی میدرخشند . برای درخشیدن، زیباییش به بهانه‌ای نیاز ندارد.
خانه‌ی رویای من هم در حومه‌ی یک شهر کوچک میدرخشد تا کسی مزاحم حضورمان نشود. دوست داشتم تمام مردم شهر غبطه‌ی یک لحظه آسایش در خانه‌‌ام را داشته باشند. در سایه ی کمرنگ تاکها بنشینم در کنار حوضها، و به گردش ماهیان سرخی نگاه کنم که چون پروانه هایی بر گرد خوشبختیم میچرخند؛ و انعکاس خورشید بر موجهای کوچک آب را!
سلام میکنم! کمان بالای چشمانش سایه ای به وسعت آرامش بر پای چشمانش انداخته که چشمان سبز درشتش در آن شناورند. چنان تعجب کرده است انگار که همین آن از ناکجا ظاهر شده‌ام؛ انگار که تا کنون مرا ندیده است. کلماتی بر زبانش جاری میشود که نمیشنوم. تنها چرخش لبهای ظریفش را نگاه میکنم بر گرد مروارید دنداهایش و زبان سرخش را که چون ماهی میچرخد در دهان کوچکش.
ماهیهای سرخ عید را در حوضها رها کرده‌ام تا رقص زیبایشان را در انعکاس افتاب بر آب نگاه کنم، گویی که در خنکای آبی آب برای آواز قناریان میرقصند . حصیری بر سکوی کنار حوضها پهن کرده‌ام تا این تبلور زیبایی را تماشا کنم در زیر طاق تاکهایی که شیرین‌ترین انگور را دارند.
سر کوچکش را خم کرده است بر گردن سفید بلورینش، رگهای نازکش را تماشا میکنم که مانند تراشهای کریستال به کمال زیبایی گردنش جلوه‌ای از جذابیت میدهد. دوست داشتم همینجا میماندم و تا ابد نگاهش میکردم. دوست داشتن بشناسمش تا بتوانم تمام بدنش را در کلماتم نقاشی کنم اما نگاهم از شال سرخ شانه‌های کوچکش که سینه‌هایش را پوشانده است فراتر نمیرود.
من این خانه را درست کرده‌ام. در خیال یا واقعیت چه فرقی میکند؟ تمام خشتهای سرخ دیوارهایش را میشناسم که تاکهای با انگشتان شهوتناک به آن چسبیده‌اند. کاشی های حیاط را به دور حوضها خودم چیده‌ام و سنگفرشی را که از میان باغچه میگذرد تا به آلاچیق جلوی خانه برسد. باغچه پر از گلهای سرخ و مریم است که بویش ریه‌های خانه را پر کرده است. نفس که میکشم، ریه هایم پر از او میشود، انگار که هوای دورم را چون اثیری پوشانده است. غباری که هر چه او را به من نزدیک میکند، مرا از او دورتر میبرد. میپوشاندم چنان که انگار نامرئی میشوم، به چشم نمیآیم محو میشوم در فضای دورم. رد که میشود نمیبیندم. هیکلش زیباست، نه زیبایی مدرن که از اصالت قرون قبل؛ گویی از مینیاتور های ایرانیست که زنده شده است. پرسپکتیو نگاهم را درمینوردد چرخش باسن سفیدش بر رانهای گوشتالود استوار مانند گوسفندی که دنبه‌اش را میرقصاند رد دلی دلی بی چرای چرا. انگار که دورتر نمیشود، که میماند و میچرخد میماند و ذوب میکند یا که میشود چیزی را در درونم. انگار که آهنی بر آتش، سرخ و سوزان.
هوا که گرگ و میش دم غروب است آتش درون منقل را باد میزنم تا به رنگ افق شود و بسوزاند دستم را. سیخ گوشتهای سرخ را با پیه‌های سفید دنبه میانشان بر که بر آتش میگذارم، سرخی رقص دیگری دارد در تکانهای بادبزن! میسوزند و میرقصند و زجه میکنند از آب شدن دنبه‌ها همانطور که چربی سفیدشان در آتش میچکد و فرو میرود در دل آن تا بخار شود و از منخرینش بیرون بیاید.

میخواستم ببینمش! از اینهمه دل دل کردن در غبار سالها که میرفتند دور از خانه‌ام خسته شده بودم. دلم هوای تازه‌ای در خانه‌ام میخواست. از شرکت که بیرون رفت کشیده شدم به دنبالش با فاصله تا که نبیندم. باید که اتفاقی به نظر آید گو یا که ناگهان دیده باشمش. باید آرام به خانه میرفتم پس از اینهمه سال تا که ماهیان نرمند از دیدن کسی که در رویایشان مرده بود. «سلام! روز خسته کننده‌ای بود». لبخند میزند. میخواهید جایی بنشینیم قهوه‌ای بنوشیم؟ چقدر سخت است عمیق‌ترین احساست را در لفافه‌ی بی اعتنایی پیچاندن! و زشت! میگویم میخواستم ببینمتان! من احساس بسیار خاصی در مورد شما دارم. میخواستم با شما صحبت کنم. بد بینانه نگاهم میکند، لبخند همیشگیش در سنگینی نگاهش منجمد میشود. چقدر از شکستن احساسم بر این سخره‌ها وحشت دارم. بازگشتشان خانه‌ام را خراب خواهد کرد. چه میتوانم بگویم تا لااقل لبخند بی اعتنایی را به این چهره باز آورم؟ میتوانم مودبانه به شام دعوتش کنم. تیری در تاریکی و او رد میکند بدون اینکه عمق علا فه‌ی مرا درک کرده باشد.

پسری با موهای زرد که در برابرش ظاهر میشود از خیال بیرون میایم! می‌ایستم در این سرمای ناگهان شامگاه زمستان. نمیدانستم که عاشق دارد. یخ زده دنبالشان میروم. همان سخنان ابلهانه‌ی روزمرگی و خنده‌های بیقرار هرزگی در بخار منخرینشان جاریست تا به بار کثیفی برسیم تا عطششان را سیر کنند. در میز پشت سرشان مینشینم تا لرزه‌های گوشت سفید پهلوهایش را ببینم وقتی که میخندد . گیلاسی دیگر میخواهم. خانه امن نیست از رویا که بیرون میاید! تمام ماهیان حوض مرده اند در پنجه‌های حریص گربه‌ی چرکین محل. و برگهای زردی که تمام حیاط را پوشانده است. سیمهای خارداری که از ترس دزدان در دیوارهای کوتاه خانه‌ام کشیده شده است دلم را میخلد. دزدانی که پرده‌های اتاقم را در پلیدیهای شبانه دریده‌اند و در سوز سرد خانه‌ای خاموش رهایم کرده اند. قطره‌های شور عرقش را میبینم که از لابلای موهای پیچیده‌اش میسرد بر پشت خمیده‌اش از فشار فاسقش. و در چرخش یخ ویسکیم، موجهای پستانهایش را میبینم وقتی که میتپاند در پستی تخت این سیمهای خاردار را بر رانهایش - انگار که در گلویم - و زوزه‌های گرگهای سرمست از خون بره‌های باغ در سفیدی برفیم چشمانش وقتی که حوضهای حیاتم خالیست پس از مرگ ماهیان.
بر که میگردد،‌ با تعجب لبخند همیشگیش را تحویلم میدهد. شیرین تر از همیشه «برادرم!» معرفی میکند! سرم را میجنبانم در حالی که می‌خواهم لبخند بزنم. و بیرون میروم! تا سر خالیم را که مانند حلبی صدا میکند به خانه برسانم.


۱۳۸۷ بهمن ۱۶, چهارشنبه


کَرَِِِم میگه شکارچی ای بد شانسم
هر ماهی رو تور میاندازم؛ مار میاد

تو باغ یار پرنده ها میخونن
خونه ی ما کلاغ بره سار میاد

امثال من میرن سفر آفتابه
من تا برم بارون نیاد؛ برف میاد!

بز کوچولو از گشنگی کم نیار
امروز فردا بهار میاد بار میاد

۱۳۸۷ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

کرم دیر من بیر سفیل صیادام
هر مارالا تور آتارام، مار گلی
تای توش لاریم چوله چیخا جون چیخار
من چیخاندا، یاغیش گتسه قار گلی
یار باغینین بولبوللی اوخویار
بیزیم اوه سیره ده یوخ،‌ سار گلی

۱۳۸۷ بهمن ۱۲, شنبه

تمنا

زیبا و دلربا
همچون آواز گنجشکان نوبالخ در ولادت بهار؛
و آرواره های دردی عمیق که در آرزویم فرو میرود
وقتی میخواهد مرا،
خوار و ذلیل تمنایم میکند آرزویم.
انگار که استثنای هستی هستم در اضمحلال زمان.

۱۳۸۷ بهمن ۶, یکشنبه

یک درس اخلاقی

وقتی با یک دختر روس / اوکراینی صحبت میکنید حرفی از مشروب دوست داشتن، به خصوص ودکا نزنید!

۱۳۸۷ دی ۲۸, شنبه

دلتنگی

تصویری در ذهنم زنده شده است.
در کودکستان نشسته ام، با آفتابی که از پنجره ی پشت سرم میتابد و تصویرم را تاریک میکند. موهای چتری سیاه و چشمان درشتم را از عکس سیاه و سفید قدیمیم در تصویر جاسازی میکنم. دختری در کنارم است؛ زیبا با موهای مشکی بلند - تنها چیزی که به یاد دارم - . احساس عشقی عمیق، مالکیتی خودخواهانه و پرواز دارم. چقدر دلم میخواست داشته باشمش! چیزی که حتی نمیدانم به چه مفهوم است. برای پسری شش ساله داشتن دختری یعنی چه؟ نمیدانم و یادم نیست چه فکر میکردم اما احساسم را دقیقا به خاطر دارم: "داشتن"
نمیدانم چگونه میتوان نوستالژی یک تصویر ذهنی را در یک پست وبلاگ منتقل کرد - گمانم همان استعداد نویسندگی است - اما دلتنگ این تصوریم. نه دلتنگ دخترکی که حتی قیافه اش را به خاطر نمیاورم؛ نه دلتنگ کودکیم که در خجالت و گوشه گیری گذشت. دلتنگ کودکستانمم نیستم که شیرها را به خاطر حماقت انقلاب میترکاندند. دلم برای موهای چتریم هم که جایشان را به ماهی ابدی بر پیشانیم داده اند تنگ نشده است.
دلتنگ پسری هستم که در آن کودکستان دخترک را دوست داشت.

۱۳۸۷ دی ۲۴, سه‌شنبه

۱۳۸۷ دی ۲۲, یکشنبه

نایت کلاب

به خانه‌ی شلوغ و ساکتم برگشتم؛ با پرنده‌ای که هیچ وقت آواز نمیخواند.
گاه یک اتفاق ساده شما را با زیبایی آنچه از آن متنفرید آشنا میکند. مانند هنگامی که یک زن ایرلندی زیبا با موهای بلند و بلوز قرمز میرقصد؛ و نور چراغهای مشمئز کننده‌ی نایت کلاب بر روی ابروان و گوشواره‌های طلاییش میدرخشد. چراغهای گردان زشت نایت کلاب برای همین ساخته شده اند.

۱۳۸۷ دی ۲۱, شنبه

هذیان

امروز بعد سالها از خواب که بیدار شدم؛ به جای هذیان معمول افکار نامربوط که به تمام سوراخهای غمگین روحم سرک میکشند تا بهانه‌های زنده بودن را بیرنگ کنند؛ تصویری رنگی از کارتهای بچه‌گانه‌ای را دیدم که میرقصیدند.
گرچه قبل از آن خواب دیده بودم که برادرم را در ازدحام بیرنگ کانادا، با موسیقی ناموزون راک اند رول گم کرده‌ام؛ اما از این تغییر صبحگاهی خوشحال شدم.