۱۳۸۸ اسفند ۷, جمعه

کادو

وقتی که آماده‌ی رفتن میشوی، هر کسی کادویی برای تو دارد. انگار مهمترین چیزی را که به نظرشان میرسد برای تو میخرند تا در غربت استفاده کنی. این گونه است که تلنبار میشوند چیزهایی که دوستشان داری و دوستشان نداری. چیزهایی که میخواهی ببریشان چرا که فکر میکنی آنجا به دردت میخورند. و چیزهایی که دور از چشم دیگران کناری میگذاری تا بارت را سنگین نکنند. به طور عادی مقدار فراوانی پسته داری. غیر از آنهایی که مادرت خریده است،‌ هر کسی که فکر دیگری به ذهنش نرسیده است برای بسته‌ای پسته آورده است تا با آبجو بخوری در غربت و پز دهی با پسته های بزرگت به فرنگیهایی که پسته‌هایشان کوچک و کهنه است.
در میان آنهمه کادو - فکر میکنم تحفه کلمه‌ی مناسبتری باشد - چیزهایی هست که همان آنی که میگیری نه تنها با خودت میبری، که در خودت میبری؛ انگار که کودکی اسبابا بازیی را دیده باشد که تا آخر عمر به یاد خواهد داشت بدون آنکه در آن لحظه بداند، اما تو میدانی! میدانی که این تحفه تا ابد با تو خواهد بود، چه خوب و چه بد. خورشید کوچکی که برای تو میدرخشد تا ابد و یا دردی که فراموشت نخواهد شد. زخمی که به یاد خواهی داشت برای همیشه گرچه تحفه را گم کنی.
غیر از پسته‌هایی که خوردم و تمام شد. با ولع و حرصی انگار که بخواهم دلتنگی خود را با پسته خوری بنشانم، یا که بخواهم مانند بندی بجومشان تا تمام شوند در میان من و زندگی جدیدم نیاستند. هر چه که باشد تمام میشود و میرود. اما تحفه هایی بودند که ماندند. میدانیسم میمانند همان لحظه ایکه گرفتمشان میدانستم که میمانند. اگر چه گمشان کنم خواسته یا ناخواسته، میدانستم که لحظه ایکه گرفتمشان و خاطره‌ی کسی که میدهد تا ابد در ذهنم حک شده است.
قاب عکسی کوچک استیل که با حروف فانتزی زیر آن نوشته بود فرندز،‌با دو بچه‌‌ی کوچک شاد که در بالای آن همدیگر را بغل کرده بودند و تصویر در عکس که من بیست ساله بود با دختر کوچکی که بغل کرده بودم و دستش به ظرافت برگ گل بر روی شانه‌ی دیگرم بود. زیباترین عکسی که از خودم دیده بودم در پیراهن راه راه سبز با یقه‌ی بلند. و شبنم کوچک که در بغلم بود روی شانه ام با موهای زیبای قهوه‌ایش و لبخند شرمگینی که بر لب دارد و دست زیبایی که یر شانه ام قرار دارد. نه که نوازشم کند یا بگیردم. حتی وزنش را انگار بر روی شانه ام نیانداخته است. انگار لمسم کرده باشد تا تقدیسم کند با انگشتان کوچکش

۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه

۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه

۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

ارزو

آرزو میکنم آرزویی داشته باشم
با درختان سبز و لبان سرخ
که شعله‌ی چشمان سیاهش
سر به سپیدای قاف زند

۱۳۸۸ مهر ۲۸, سه‌شنبه

زندان

باغچه ی زیبا هیچوقت به آن سهم انگیزی بنود. تنها بودم و بهرنگ با تمام توان در انکار احساساتم میکوشید. یادم نمیآید روز را چگونه گذراندیم. تنها شبی تنها از پشت اضطراب دهان گشود. سرد و زرد. و من هنوز گرههای متکا را که بر روی آن میغلطیدم به یاد دارم. و ساعت نه و نیم شب بود. بهرنگ خوابیده بود و ناله های مرا با خرناسهای ساختگیش جواب میداد. دیوارهای زرد اتاق خالی در پرسپکتیو تشویشم هیولایی میشد با چشمان درشت خالی از ظلمات شب. و من فقط میخواستم به خانه بروم. من میترسیدم. له میشدم. و باز دوباره و باز دوباره. و کسی نبود که اشکهایم را پاک کند.
پدرم مرده بود. مرده بود پدرم و من حتی نمیدانستم که برای اوست که دارم گریه میکنم. من تنها مانده بودم و کسی نبود که بگوید پدرت مرده است. گریه کن! گریه کن بگذار اشکهایت را پاک کنم.

technical debt

I donno how I missed this topic in this many years. IT is just so true, so illuminating and encouraging ,that I think it is the best language you can talk to PMs and AMs and persuade them that software quality counts. Well, maybe! :)

in reference to: MF Bliki: TechnicalDebt (view on Google Sidewiki)

۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه

زندان

خیابان خلوت بود. گویی غیر از ماشین ساکت ما،‌ تمام شهر به گوشه‌ی خانه‌های خود خزیده بودند تا من نبینمشان . داخل ماشین هم کسی حرفی نمیزد. اتفاق بدی افتاده بود، میدانستم. تبریز همه گریه کردند. فقط من ساکت و با چشمان جستجوگرنگاه میکردم. میدانستم طوری شده است که مربوط به من است. طور بدی شده بود. دوچرخه‌ی دختر خاله‌ام را به من دادند که مال من باشد. از این اتفاق غیر مترقبه وحشت زده و خوشحال بودم . در نیمه باز خانه‌ی مان را که دیدم گریه‌ام گرفت. میخواستم به خانه بروم. چرا در خانه‌مان بسته نبود؟ چرا در پیاده رویمان کسی نبود؟ میخواستم به خانه بروم. چیز بدی شده بود. باد سردی از در نیمه باز خانه‌مان میامد. من سردم بود و میخواستم به خانه بروم پیش مادرم. اما نگذاشتند که بروم. آرام آرام از مقابل خانه گذشتیم و من هیچ ندیدم غیر از دری خالی و اندوهگین.

۱۳۸۸ شهریور ۱۶, دوشنبه

استخانهایت درد میکشند از بیتابی
سوزن سوزن سوزن،
جوالی از سوزن که میسوزد در این بیقراری
که سازی نیست در این وزن ناموزونت ناله کند
بیاید بماند تمام شود
یا که برود و بگذارد که بشکند
من خسته ام
میخواهم گریه کنم
زیر همان چنارهای بلند
که بزرگ نشدم
قد نکشیدم
دستانم به آسمان نرسید
فقط پیر شدم
دانستم
وا رفتم
کاش میدانستم از کجای این راه به بیراهه رسیدم

۱۳۸۸ مرداد ۱۶, جمعه

با بابام که یه پیرمرد نود ساله
است به یه فست فود رفته بودیم. تمام مدتی که داشتیم ناهار می خوردیم
بابام داشت به پسر جوانی نگاه می
کرد که ظاهر عجیبی داشت و موهایش را رنگارنگ کرده بود. آخر سر پسر از کوره در رفت و گفت: "به چی نگاه
می کنی پیری؟ نشده در عمرت یه کار
خفن بکنی؟!"

لقمه را فرو دادم و منتظر جواب
دندان شکن بابام شدم:

"چرا! یه دفعه که سیاه مست بودم
ترتیب یه بوقلمون رو دادم! داشتم
با خودم فکر می کردم شاید تو پسرم
باشی!"

۱۳۸۸ خرداد ۳۰, شنبه

ضد ضرب

چه میشود مردم کشورمان را؟ مرگ؛ باتوم، گاز اشک آور و خشمی که موج میزند در خیابانها! چه میخواهند؟ رایشان را برای موسوی. میخواهند موسوی رییس جمهور شود.
نشسته ام در خانه ام هزارها کیلومتر دورتر از این درگیریها و میاندیشم به آنچه اتفاق میافتد. به مردمی که میمیرند و به آنان که میکشند. به انقلابی که سی سال پیش اتفاق افتاد و به این جا ختم شد. به شعارهایی که دادند در آن زمان که بسیار نزدیک به شعارهایی بود که میدهند امروز. و برای کسی که بسیار کم میشناختندش : خمینی! و اکنون دوباره همانجاییم با همان شعارها و با موسوی که دم از خمینی میزند.
از موسوی چه میدانم؟ نخست وزیر دوران جنگ که به طور غیر قانونی از طرف خمینی به خامنه ای تحمیل شد. چپ افراطی! کپن! هزار ها نفر در زمان او اعدام شدند. میگویی اکنون زمان این حرفها نیست، ولی من فکر میکنم دقیقا اکنون زمان این حرفهاست. همیشه میخواستم بدانم چگونه آن حرکت عظیم انقلاب به چنین نتیجه ی هولناکی انجامید و اکنون فرصت آن را دارم که ببینم. اگر این حرکت به انجام برسد، شاهد انقلاب دومی هستیم و این بار فرصت آن را دارم که بفهمم چه شد! موسوی کیست؟ نمیدانم! اما همین الان بیانیه ی پنجمش را خواندم و دلم یخ زد. سخن از ارزشهای انقلاب میگفت و امام! و اسلام و نظام اسلامی. واقعا چند درصد مردمی که در خیابانند نظام اسلامی میخواهند؟ سخن از قانون میگفت موسوی! مگر ولایت فقیه قانون ما نیست؟ مگر همان قانونی نیست که خمنینی برایمان به ارمغان آورده است. اگر به قانون نظام اسلامی اعتقاد داشته باشیم ، در حال حرکت غیر قانونی هستیم! گویا موسوی به قانون اعتقاد دارد اما اجرای آن را از طرف خامنه ای نمیپسندد. گویا فرمانهای قتلی که از سوی خمینی صادر میشد بهتر از فرمان قتلی است که دیروز خامنه ای صادر کرده است. گویا کس دیگری برای پست ولابت لازم است.
هر چه بیشتر فکر میکنم بیشتر دلم یخ میزند.

۱۳۸۸ خرداد ۲۴, یکشنبه

سوال‌ها:
۱- اندیشه موسوی چگونه بود؟ آیا خشونت را نفی کرد؟

۲- موسوی چه تلاشی برای مهار این تندروی‌ها کرد؟ چند بار علنا خواستار مقابله با خشونت‌گرایان شد؟

۳- خشونت و تندروی مورد تایید آیت‌الله خمینی مورد تایید موسوی هم بود؟ آیا او سخنان و رهنمودهای آیت‌الله خمینی را «مولوی» می‌دانست یا «ارشادی»؟ آیا تا کنون نوشته‌ای در نقد وقایع دهه شصت از میرحسین موسوی خوانده‌اید؟ نظر موسوی در مورد وقایع تابستان ۶۷ چیست؟

۴- موسوی در ۲۰ سال گذشته چه کار مسوولانه‌ای برای مقابله با تندروی‌های که می خواهند او را مخالف آنها نشان دهند کرده است؟

۵- چند در صد هواداران پا به سن گذاشته میرحسین موسوی در دوران دانشجویی و مدیریت خود مبلغ تندروی و خشونت نبوده‌اند؟ چند درصدشان پذیرفتن مسوولیت کارهای گذشته را کاری صحیح می‌دانند؟


-------------------
اینها سوالهای نیک آهنگ کوثر از موسوی است. کسی که اینقدر نقاط تاریک در تاریخ خود دارد آیا ارزش اینهمه پشتیبانی مردم را دارد؟

۱۳۸۸ خرداد ۳, یکشنبه

تعویض خانواده

پرهیجان ترین خبر روزنامه‌ی بی رمق روز یکشنبه در سال ۱۹۶۵ اتفاق افتاده است. یک دیپلمات آمریکایی نظیر استرالیایی خود را ملاقات میکند. هر دو قد بلند و مو بور هستند تقریبا سی ساله با همسرانی زیبا که دو دختر قشنگ هفت و چهار ساله دارند: جنی و جین،‌ کوچکتر هستند؛ روزنامه اسم خواهران بزرگ را نمیبرد. اینهمه شباهت تعجب بر انگیز و غافلگیر کننده است، حتی اگر شما دیپلمات کارکشته‌ای باشید. آنها روزهای چندی را در کنار همدیگر میگذرانند و لذت میبرند. گویا اینهمه تشابه خارجی با تشابهات روحی نیز همراه بوده است.

نتیجه‌ی این دیدار این است که دو زوج تصمیمی باور نکردنی میگیرند. آنها خانواده‌های خود را عوض میکنند. دیپلمات آمریکایی با زن و بچه‌های دیپلمات استرالیایی به واشنگتن بر میگردد و دیپلمات استرالیایی با زن آمریکایی ازدواج میکند.
داستان از زبان یکی از دختران کوچکتر روایت میشود. قصه‌ی خشم فروخورده، حسودی و دلتنگی دخترانی که پدرانشان را به دوستان خود باخته‌اند.
سوال بزرگ دختران این است: کدام پدر پیشنهاد داد؟ کدامشان بود که میخواست داوطلبانه دخترانش را تعویض کند؟
سوالهای زیادی میشود پرسید. اما آنچه برای من عجیب است چرایی این اتفاق است. چرا کسی باید خانواده‌اش را با خانواده‌ی دقیقا مانند آن عوض کند؟ اگر این دو متفاوت بودند قصه‌های فراوانی میشد سرهم کرد. اما تعویض دو خانواده‌ی عینا یکسان چه دلیلی میتواند داشته باشد.
جدای مسائل اخلاقی، این کار که در ابتدا نبوغی غیر بشری جلوه میکند در انتها بلاهتی کودکانه بیشتر نیست.
به نظر من آنها خانواده‌هایشان را عوض کردند زیرا شباهت فوق العاده‌ی آنها این ایده را به آنها داد. این نبوغ شیطانی دیپلماتها نبود که ای نقشه را آفرید، بلکه سادگی بچه‌گانه‌شان در رویارویی با این شباهت بود. احتمالا فکر کردند زشتی کارشان کمتر است زیرا آنها شبیه هم هستند. درست مانند کودکی که عروسکش را یواشکی با عروسک دوستش عوض میکند و فکر میکند که پدر و مادرش نمیفهمند، چرا که عروسکها شبیه هم هستند.

۱۳۸۸ خرداد ۲, شنبه

[The flames] did not bite into his flesh, but caressed him and flooded him without heat or burning. In relief, in humiliation, in terror, he understood that he, too, was an appearance, that someone else was dreaming him.

Borges, circular ruins.

۱۳۸۸ فروردین ۲۲, شنبه

دانشجو

لبهایش را بر هم فشار میدهد، خطی از بناگوشش کشیده میشود و غبغبش را شیار باریکی میاندازد. چشمان بیخوابش را تیز میکند تا هشیاریش را در مانیتور کامپیوترش بچکاند. و به سرخی بازویش که با حرص خارانده است نگاه میکند.

۱۳۸۸ فروردین ۱۶, یکشنبه

مولانا

دام دگر نهاده‌ام، تا که مگر بگیرمش
آنچه بجست از کفم بار دگر بگیرمش

آنکه به دل اسیرمش؛ از دل و جان پذیرمش
گر چه گذشت عمر من؛ باز ز سر بگیرمش

دل بگداخت چون شکر باز فسرد چون جگر
باز روان شد از بصرتا به نظر بگیرمش

راه برم به سوی او، شب به چراغ روی او
چون برسم به کوی او، حلقه‌ی در بگیرمش

درد دلم بتر شده چهره‌ی من چو زر شده
تا ز رخم چو زر برد، بر سر زر بگیرمش

گر چه کمر شدم جه شد، هر چه بتر شدم چه شد
زیر و زبر شدم چه شد، زیر و زبر بگیرمش

تا به سحر بپایمش، هم چو شکر بخایمش
بند قبا گشایمش بند کمر بگیرمش

خواب شدست نرگسش، زود در آیم ازپسش
کرد سفر به خواب خوش، راه سفر بگیرمش
---------------------------------
اگر کسی پرسید معنی شاهکار چیست؛ این شعر را برایش میخوانم. این غزل آنقدر آهنگین است که بیشتر موسیقی است تا شعر. کلمات کوچکی که در مفتعلن مفاعلن موج میزنند و پیش میروند و ابیات دو تکه که پر شتاب تر میکنند این رسیدن به معشوق را در التهاب نفس زدن عاشق.
شعر در «بخایمش» به ارگاسم میرسد. بار اروتیک این کلمه آنقدر زیاد است که شعر را کاملا زمینی میکند و به معشوق موجودیتی جسمی میدهد.

۱۳۸۸ فروردین ۶, پنجشنبه

نشسته‌ام
بی‌طاقت
بی لب
بی سایه
بی سیگار
به آمدن روزی که از آمدنش وحشت دارم

۱۳۸۸ فروردین ۱, شنبه

I have a great affinity with Woody Allen. If I want to be honest, I am sure that I am his reincarnation, except he is not dead yet! Oh well, God must have messed it up again! What fascinates me is his pessimistic eagerness for life. In the opening of Annie Hall, speaking to the camera in a Brechtian scene, he tells a joke. "Two elderly women went to a restaurant to have a meal. They ordered steak and when it arrived one of them tasted it and said "It tastes awful, what kind of spices did they put in it?". " You see?" the other one answered, "and such a small portion!" And that is how life is: full of misery and loneliness, bitterness and sadness, extortion and agitation; and such a small portion! Blink, and you are counting your steps to the grave. Why do we care about its length then? Well, it is like taking care of your beloved crippled sister; carrying her on your shoulders to see the flow of beautiful Autumn leaves falling from the tree. Sweating under her weight, you wish to return home and rest, but when you arrive home, you wish you could have stayed and felt the warmth of her body in the chilly weather a little bit longer.
I had a very bad day yesterday. Full of meetings, shoutings, and stress. At night, I smoked five cigarettes in a row and went to bed. You can imagine how I felt this morning, when I woke up. I opened my eyes to the buzzing of Jazz on the radio, as usual, with the early bird senile sensation on my head, facing the biggest question of human history. " Tell me again, Why I am here ? Why do I need to wake up again?" I crept out to the washroom rubbing my eyes, looking for my cigarette pack and the comic page of the newspaper.
After my morning dose of nicotine and caffeine, I managed to get out of the house. A breath of virgin fresh air crawled up my nostrils and twisted the corner of my lips upside! Cold? Oh yes, but it is definitely worth it! I smiled all of a sudden like there was a hole in all that misery that lets you see something very beautiful on the other side of it. I remembered that it was not that bad after all. After an hour I would be there and see that beautiful smile again. It feels like boiling your morning milk in a hand made oven in the white snow, to take your breakfast meal while climbing the mighty mountains. Golden rays of hair surrounding her beautiful face like the sunlight of the dawn, white as the snowy mountain with the burning eyes. And a smile, like the eruption of a volcano which makes the lava of love soar from my heart and reveals the snowy pearls of teeth. You wonder how they don't melt in that exotic temperature. It unsheathes my heart and scrapes my soul to bleed away that miserable life. I could see that smile; but yet again, not for me! Oh well, what can one do? It is destiny, life as it is, like anything else. You do not get what you desire but you enjoy it as you desire. Maybe it is the insatiable desire that makes you grow; the fantasy of the holy grail that makes you climb to the heights of the soul, as Sufis say. And maybe, just maybe, it is for you after all. Who knows the twists of life. And then I remembered the song that had woken me up :" That's why the Chinks do it, Japs do it, up in Lapland little Laps do it! Well let's do it, let's fall in love."

۱۳۸۷ بهمن ۲۷, یکشنبه

داستان کوتاه

چقدر شبیه خانه‌ایست که آرزویش را کرده‌ام: حیاط بزرگ و دو چشم سبز!
مانند خورشید زیباست. موهای مجعدش را که در بالای سرش به آن طرز عجیب جمع کرده است مانند شعله های آفتاب میدرخشند. درست مانند خورشید خانم نقاشیهای دو کوه و خانه ی شیروانی بچگی است وقتی نگاهش میکنم.
خیلی وقت است که تصمیم گرفته ام صبح که از جلوی میزش رد میشوم سلام کنم. اما همیشه میترسیدم این آرامش تماشای هر روزه‌اش را از دست بدهم. انگار بالهای خوشبختی کوچک با موم به زندگی ملالت ‌بارم وصل شده بود. یک سال وقت نیاز داشتم تا بتوانم سلام کنم.
دندانهایش عین برف هر روزمان که شهر را سفید میکند برق میزند درون لبهای زیبایش. میتوانی بهشت کوچک گمشده ات را بیابی درون چشمان سبزی که بی آلایش در هر نگاهی میدرخشند . برای درخشیدن، زیباییش به بهانه‌ای نیاز ندارد.
خانه‌ی رویای من هم در حومه‌ی یک شهر کوچک میدرخشد تا کسی مزاحم حضورمان نشود. دوست داشتم تمام مردم شهر غبطه‌ی یک لحظه آسایش در خانه‌‌ام را داشته باشند. در سایه ی کمرنگ تاکها بنشینم در کنار حوضها، و به گردش ماهیان سرخی نگاه کنم که چون پروانه هایی بر گرد خوشبختیم میچرخند؛ و انعکاس خورشید بر موجهای کوچک آب را!
سلام میکنم! کمان بالای چشمانش سایه ای به وسعت آرامش بر پای چشمانش انداخته که چشمان سبز درشتش در آن شناورند. چنان تعجب کرده است انگار که همین آن از ناکجا ظاهر شده‌ام؛ انگار که تا کنون مرا ندیده است. کلماتی بر زبانش جاری میشود که نمیشنوم. تنها چرخش لبهای ظریفش را نگاه میکنم بر گرد مروارید دنداهایش و زبان سرخش را که چون ماهی میچرخد در دهان کوچکش.
ماهیهای سرخ عید را در حوضها رها کرده‌ام تا رقص زیبایشان را در انعکاس افتاب بر آب نگاه کنم، گویی که در خنکای آبی آب برای آواز قناریان میرقصند . حصیری بر سکوی کنار حوضها پهن کرده‌ام تا این تبلور زیبایی را تماشا کنم در زیر طاق تاکهایی که شیرین‌ترین انگور را دارند.
سر کوچکش را خم کرده است بر گردن سفید بلورینش، رگهای نازکش را تماشا میکنم که مانند تراشهای کریستال به کمال زیبایی گردنش جلوه‌ای از جذابیت میدهد. دوست داشتم همینجا میماندم و تا ابد نگاهش میکردم. دوست داشتن بشناسمش تا بتوانم تمام بدنش را در کلماتم نقاشی کنم اما نگاهم از شال سرخ شانه‌های کوچکش که سینه‌هایش را پوشانده است فراتر نمیرود.
من این خانه را درست کرده‌ام. در خیال یا واقعیت چه فرقی میکند؟ تمام خشتهای سرخ دیوارهایش را میشناسم که تاکهای با انگشتان شهوتناک به آن چسبیده‌اند. کاشی های حیاط را به دور حوضها خودم چیده‌ام و سنگفرشی را که از میان باغچه میگذرد تا به آلاچیق جلوی خانه برسد. باغچه پر از گلهای سرخ و مریم است که بویش ریه‌های خانه را پر کرده است. نفس که میکشم، ریه هایم پر از او میشود، انگار که هوای دورم را چون اثیری پوشانده است. غباری که هر چه او را به من نزدیک میکند، مرا از او دورتر میبرد. میپوشاندم چنان که انگار نامرئی میشوم، به چشم نمیآیم محو میشوم در فضای دورم. رد که میشود نمیبیندم. هیکلش زیباست، نه زیبایی مدرن که از اصالت قرون قبل؛ گویی از مینیاتور های ایرانیست که زنده شده است. پرسپکتیو نگاهم را درمینوردد چرخش باسن سفیدش بر رانهای گوشتالود استوار مانند گوسفندی که دنبه‌اش را میرقصاند رد دلی دلی بی چرای چرا. انگار که دورتر نمیشود، که میماند و میچرخد میماند و ذوب میکند یا که میشود چیزی را در درونم. انگار که آهنی بر آتش، سرخ و سوزان.
هوا که گرگ و میش دم غروب است آتش درون منقل را باد میزنم تا به رنگ افق شود و بسوزاند دستم را. سیخ گوشتهای سرخ را با پیه‌های سفید دنبه میانشان بر که بر آتش میگذارم، سرخی رقص دیگری دارد در تکانهای بادبزن! میسوزند و میرقصند و زجه میکنند از آب شدن دنبه‌ها همانطور که چربی سفیدشان در آتش میچکد و فرو میرود در دل آن تا بخار شود و از منخرینش بیرون بیاید.

میخواستم ببینمش! از اینهمه دل دل کردن در غبار سالها که میرفتند دور از خانه‌ام خسته شده بودم. دلم هوای تازه‌ای در خانه‌ام میخواست. از شرکت که بیرون رفت کشیده شدم به دنبالش با فاصله تا که نبیندم. باید که اتفاقی به نظر آید گو یا که ناگهان دیده باشمش. باید آرام به خانه میرفتم پس از اینهمه سال تا که ماهیان نرمند از دیدن کسی که در رویایشان مرده بود. «سلام! روز خسته کننده‌ای بود». لبخند میزند. میخواهید جایی بنشینیم قهوه‌ای بنوشیم؟ چقدر سخت است عمیق‌ترین احساست را در لفافه‌ی بی اعتنایی پیچاندن! و زشت! میگویم میخواستم ببینمتان! من احساس بسیار خاصی در مورد شما دارم. میخواستم با شما صحبت کنم. بد بینانه نگاهم میکند، لبخند همیشگیش در سنگینی نگاهش منجمد میشود. چقدر از شکستن احساسم بر این سخره‌ها وحشت دارم. بازگشتشان خانه‌ام را خراب خواهد کرد. چه میتوانم بگویم تا لااقل لبخند بی اعتنایی را به این چهره باز آورم؟ میتوانم مودبانه به شام دعوتش کنم. تیری در تاریکی و او رد میکند بدون اینکه عمق علا فه‌ی مرا درک کرده باشد.

پسری با موهای زرد که در برابرش ظاهر میشود از خیال بیرون میایم! می‌ایستم در این سرمای ناگهان شامگاه زمستان. نمیدانستم که عاشق دارد. یخ زده دنبالشان میروم. همان سخنان ابلهانه‌ی روزمرگی و خنده‌های بیقرار هرزگی در بخار منخرینشان جاریست تا به بار کثیفی برسیم تا عطششان را سیر کنند. در میز پشت سرشان مینشینم تا لرزه‌های گوشت سفید پهلوهایش را ببینم وقتی که میخندد . گیلاسی دیگر میخواهم. خانه امن نیست از رویا که بیرون میاید! تمام ماهیان حوض مرده اند در پنجه‌های حریص گربه‌ی چرکین محل. و برگهای زردی که تمام حیاط را پوشانده است. سیمهای خارداری که از ترس دزدان در دیوارهای کوتاه خانه‌ام کشیده شده است دلم را میخلد. دزدانی که پرده‌های اتاقم را در پلیدیهای شبانه دریده‌اند و در سوز سرد خانه‌ای خاموش رهایم کرده اند. قطره‌های شور عرقش را میبینم که از لابلای موهای پیچیده‌اش میسرد بر پشت خمیده‌اش از فشار فاسقش. و در چرخش یخ ویسکیم، موجهای پستانهایش را میبینم وقتی که میتپاند در پستی تخت این سیمهای خاردار را بر رانهایش - انگار که در گلویم - و زوزه‌های گرگهای سرمست از خون بره‌های باغ در سفیدی برفیم چشمانش وقتی که حوضهای حیاتم خالیست پس از مرگ ماهیان.
بر که میگردد،‌ با تعجب لبخند همیشگیش را تحویلم میدهد. شیرین تر از همیشه «برادرم!» معرفی میکند! سرم را میجنبانم در حالی که می‌خواهم لبخند بزنم. و بیرون میروم! تا سر خالیم را که مانند حلبی صدا میکند به خانه برسانم.


۱۳۸۷ بهمن ۱۶, چهارشنبه


کَرَِِِم میگه شکارچی ای بد شانسم
هر ماهی رو تور میاندازم؛ مار میاد

تو باغ یار پرنده ها میخونن
خونه ی ما کلاغ بره سار میاد

امثال من میرن سفر آفتابه
من تا برم بارون نیاد؛ برف میاد!

بز کوچولو از گشنگی کم نیار
امروز فردا بهار میاد بار میاد

۱۳۸۷ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

کرم دیر من بیر سفیل صیادام
هر مارالا تور آتارام، مار گلی
تای توش لاریم چوله چیخا جون چیخار
من چیخاندا، یاغیش گتسه قار گلی
یار باغینین بولبوللی اوخویار
بیزیم اوه سیره ده یوخ،‌ سار گلی

۱۳۸۷ بهمن ۱۲, شنبه

تمنا

زیبا و دلربا
همچون آواز گنجشکان نوبالخ در ولادت بهار؛
و آرواره های دردی عمیق که در آرزویم فرو میرود
وقتی میخواهد مرا،
خوار و ذلیل تمنایم میکند آرزویم.
انگار که استثنای هستی هستم در اضمحلال زمان.

۱۳۸۷ بهمن ۶, یکشنبه

یک درس اخلاقی

وقتی با یک دختر روس / اوکراینی صحبت میکنید حرفی از مشروب دوست داشتن، به خصوص ودکا نزنید!

۱۳۸۷ دی ۲۸, شنبه

دلتنگی

تصویری در ذهنم زنده شده است.
در کودکستان نشسته ام، با آفتابی که از پنجره ی پشت سرم میتابد و تصویرم را تاریک میکند. موهای چتری سیاه و چشمان درشتم را از عکس سیاه و سفید قدیمیم در تصویر جاسازی میکنم. دختری در کنارم است؛ زیبا با موهای مشکی بلند - تنها چیزی که به یاد دارم - . احساس عشقی عمیق، مالکیتی خودخواهانه و پرواز دارم. چقدر دلم میخواست داشته باشمش! چیزی که حتی نمیدانم به چه مفهوم است. برای پسری شش ساله داشتن دختری یعنی چه؟ نمیدانم و یادم نیست چه فکر میکردم اما احساسم را دقیقا به خاطر دارم: "داشتن"
نمیدانم چگونه میتوان نوستالژی یک تصویر ذهنی را در یک پست وبلاگ منتقل کرد - گمانم همان استعداد نویسندگی است - اما دلتنگ این تصوریم. نه دلتنگ دخترکی که حتی قیافه اش را به خاطر نمیاورم؛ نه دلتنگ کودکیم که در خجالت و گوشه گیری گذشت. دلتنگ کودکستانمم نیستم که شیرها را به خاطر حماقت انقلاب میترکاندند. دلم برای موهای چتریم هم که جایشان را به ماهی ابدی بر پیشانیم داده اند تنگ نشده است.
دلتنگ پسری هستم که در آن کودکستان دخترک را دوست داشت.

۱۳۸۷ دی ۲۴, سه‌شنبه

۱۳۸۷ دی ۲۲, یکشنبه

نایت کلاب

به خانه‌ی شلوغ و ساکتم برگشتم؛ با پرنده‌ای که هیچ وقت آواز نمیخواند.
گاه یک اتفاق ساده شما را با زیبایی آنچه از آن متنفرید آشنا میکند. مانند هنگامی که یک زن ایرلندی زیبا با موهای بلند و بلوز قرمز میرقصد؛ و نور چراغهای مشمئز کننده‌ی نایت کلاب بر روی ابروان و گوشواره‌های طلاییش میدرخشد. چراغهای گردان زشت نایت کلاب برای همین ساخته شده اند.

۱۳۸۷ دی ۲۱, شنبه

هذیان

امروز بعد سالها از خواب که بیدار شدم؛ به جای هذیان معمول افکار نامربوط که به تمام سوراخهای غمگین روحم سرک میکشند تا بهانه‌های زنده بودن را بیرنگ کنند؛ تصویری رنگی از کارتهای بچه‌گانه‌ای را دیدم که میرقصیدند.
گرچه قبل از آن خواب دیده بودم که برادرم را در ازدحام بیرنگ کانادا، با موسیقی ناموزون راک اند رول گم کرده‌ام؛ اما از این تغییر صبحگاهی خوشحال شدم.

۱۳۸۷ دی ۱۵, یکشنبه

چه حالی میده به چهارتا دختر زشت فیلیپینی شام بدی! یاد زوربا به خیر

۱۳۸۷ دی ۱۴, شنبه

خواب

خواب عجیبی دیدم
مقدمه:
۱- من برادرم را دوست دارم
۲- یک سریال ترک دارم میبینم که برداشتی است از زنان کوچک. کوچکترینشان دختر کوچک بسیار زیباییست که به فرشته ها شبیه است و عاشق پیانو

خواب:
پیانوی قهوه‌ای سوخته کنار دیوار دست چپ برق میزند. با دندانهای سفیدش درست مثل دختری که میخندد. دیوار سبز سیر است با گلدانهای شمعدانی چیده شده در کنارش. آفتاب غروب از پنجره نور گرم و مغمومش را در اتاق میپاشد.
برادرم از نمیدانم کجا جلوی پیانو مینشیند و شروع به نواختن میکند.

ویتامین سه!

یک قرص جوشان ویتامین سه اندازه‌ی سرم میخوام. قورتش بدم، قل بزنه، خودم رو استفراغ کنم بیرون

۱۳۸۷ دی ۱۲, پنجشنبه


عین حسن کچل شدم. باید گیلاسای مشروب رو بچینم از معدم تا دم دهنم؛ تا بتونم بیام بیرون.

چند تا ویسکی میخوای تا از جلدت بیای بیرون؟
ده تا؟ میشه پنجاه دلار
اصلا صرف نمیکنه پسر! باید جلدت رو عوض کنی

آی دخترها که در ساحل نشسته
شاد و خندانید
......
.......
من همه ی ظرفام کثیفه!
(از نظر فمنیستی خونم حلال شد فکر کنم)

۱۳۸۷ دی ۱۱, چهارشنبه

۱۳۸۷ دی ۷, شنبه

عشق و سیگار

سیگار اول که از ناکجای اضطراب در میان انگشتانت سبز میشود سرفه ات میگیرد. ازعصیان خواستن دود مرگ آلودش را در بکارت شش هایت فرو میبری و رخوتی شهو آلود ترا از تنت میرهاند؛ چون لبخند پرواز.
سیگار دوم را که آتش میزنی؛ در جستجوی طعم گس اولی میمکیش و به آن رها شدگی ای می اندیشی که دلتنگت کرده است.
بعد ها که میگیرانی ؛ آتشش در زیر عادت نادیده میماند. به دور دست مینگری؛ خاکستری بر روی جستجوی آنچه با سیگار اول له کرده‌ای.

پوف عمه

از پاهای سفید ماتش که بالاتر نگاه کنید؛ دایره ی کامل پیراهنش را میبینید که از شکم بزرگش آویزان است. اما تا به صورت آرام و چشمان پر مهرش نرسیده اید نمیفهمید که این بی تناسبی اندام زیبایش؛ محبت بی شاۀبه ی ازلی است که در سالیان دراز از مادرش مکیده است. و اکنون - چون شهد شیرین درختی که از زخم شاخه آویزان است - بر گرد زهدانش تنیده است.

۱۳۸۷ دی ۳, سه‌شنبه

بودجه‌ی طلاق

[مشاور امور زنان استاندار تهران]همچنين "بر تخصيص بودجه براي جلوگيري از طلاق در کشور" تاکيد کرد و پيشنهاد نمود: "ما بايد قسمتي ‏از بودجه آسيب هاي اجتماعي را به جلوگيري از طلاق اختصاص دهيم. در اين راستا يک طرحي براي سفر ‏استاني رئيس جمهور تهيه شده که اميدواريم با تصويب طرح و تخصيص بودجه براي آن بتوانيم از طلاق ‏جلوگيري کنيم."‏

این خیلی بامزه‌ست! رئیس جمهور - در سفر استانی - بودجه‌ی طلاق!! :))))))))))))))

۱۳۸۷ دی ۱, یکشنبه

اسموکی

اسموکی تورنتو بار جوانان است. یا شاید بار بچه‌های بهتر باشد. جوانانی که با هر ورود و خروج باید کارت شناسایی ارائه کنند تا سن قانویشان را ثابت کنند. و برای کشیدن سیگاری در جلوی اسموکی صف میکشند. مردان تنهایی که با پارچهای آبجو بر چارپایه‌های بلند بار نشسته‌اند و هاکی، فوتبال - از نوع آمریکاییش - تماشا میکنند. پشت سرم در مقابل پنجره و کنار شومینه سه زوج جوان نشسته‌اند با ظرف بلندی در براربرشان که از آن میریزند و میخورند و میخندند. یکی از دخترها ایرانیست که هر پنج دقیقه یک بار به دستشویی میرود. اضطراب خوشحالیش به چنان سرعتی مثانه‌اش را پر میکند که وقت لذت بردن از آن را ندارد. دیگری به طرز عجیبی شبیه سولماز است. دلم برای علیرضا تنگ میشود و برای سولماز. دوست پسرش با دماغ چسبیده به صورتش چنگی به دل نمیزند. دختر به طرز ملموسی بیحوصله است و نگاههای دزدانه‌ی مرا مینگرد. علارغم هیکل بسیار قشنگش، جوان نیست. چروکهای صورتش این را میگویند. در برابرم دختری با دوست پسرش ایستاده است و دارد با دوستانش صحبت میکند و میخندد. در هر ده ثانیه چنان از ریسه میرود که حس حماقتی را منتقل میکند که مخصوص دختران زیباست. گویی برای تحمل زیبایی مفرطشان نیاز به جنبه‌ای منفی داریم تا تعادل روانیمان را حفظ کند.
دیگری دختری بسیار سفید است. نه سفید ایرلندی که به بیخونیشان میاندیشید با موهای مشتعلشان. سفیید با موهای سیاه و چشمانی نافذ، چانه‌ی باریک و شبیه یک سولماز دیگر. موهایش نه چنان پرپشتند تا زیبایی داشته باشند و نه چنان بلند که سنگینی دور از دسترس عشقهای باستانی را منتقل کنند. تها سیاهند و چنان که میتواند آنها را پرت کند به هر سمتی. دماغ بلندی دارد. چنان که در ابتدا تنها دماغش را میبینید و رو به پایین! چنان بلند که نگاهتان را میازارد اگر سفیدی عجیبش نبود. و میتوانید او را نادیده بگیرید اگر زشتی نابهنجار دوست پسرش نبود. کوتاه و کلفت، با ابروانی چون دو خط مورب کلفت و کوتاه درست مانند هیکلش. هوهای فر و صورت زمخت نخراشیده‌ای که دوستش ندارید.

ساعت از یازده که میگزرد، مردم میرقصند در اسموکی. و تنها در رقص است که به زیبایی دختر سفیدمان پی میبرم. رقصش تقلید حرکات معروف و اشنا نیست. گویی هر حرکتش انعکاس موسیقی در قلب اوست. جیغ میزند در حالیکه دستانش را بر سرش دارد. جیغی که در زمینه‌ی لذت رقص و موسیقی، ترنمی از اصالت جیغ دارد، از درد. چشمان آبیش میرخشند‌،‌ اگر چه چنان تاریک است که رنگ چشمانش توهم محض من است. بینی بلندش بر دهان باریک و کوچکش سایه‌ای از هوس میاندازد. پاهای کشیده‌ی خوش‌تراشش در جین تنگی خودنمایی میکند. با فاقی چنان کوتاه که گویا شرمگاهش را میدیدید اگر بلوز سفیدش نبود.

۱۳۸۷ آذر ۲۸, پنجشنبه

من در سی بی سی



ماه عسل

داشتم ماه عسل نگاه میکردم! جالبه نه؟ بعد از اینهمه سال گوگوش جوان بی‌نقش، بهروز وثوقی. یاد فیلم عروس افتادم. نمیدونم چرا! شاید به خاطر هی شمال رفتنشون. شایدم به خاطر ساختار کلی فیلم.
چقدر زمان گذشته است. چقدر پیر شده‌ایم. به طور تصادفی یک فایل صوتی پیدا کردم که برای برادرم پر کرده بودم. حدود یک سال پیش. از صدای خودم تعجب کردم! و از شخصیتم. من اصلا عوض نشده‌ام در طول این سال. همان انسان همان صدا همان حماقت. من پیش نرفتم، من فرو رفتم.

۱۳۸۷ آذر ۲۵, دوشنبه

جدایی

- گفت عیبی نداره عیبی نداره... باید خودت رو خالی میکردی. داشت تند و تند بازوم رو نوازش میکرد.
نمیدونستم چی بگم. انتظار این عکس العمل رو نداشتم. فکر میکردم حالت تهاجمی پیدا میکنه
بعد برای آخرین بار بغل کردیم هم رو و گریه کرد. تنش داغ بود. احساس کردم کسی رو که در کنارم بود و دوستم داشت از دست دادم. و گریه کردم.
داغی تنش را دوست داشتم، همان داغی‌ای که همیشه ازش گریزان بودم برایم مطبوع شده بود. احساس میکردم این گرمی زندگی را که انقدر به آن احتیاج داشتم از دست میدهم. و گریه کردم.
به جز حرارت کسی که نیست تا در آغوشمان بگیرد، از این زندگی چه میخواهیم؟

۱۳۸۷ آذر ۲۴, یکشنبه

در قلمرو احساس

۱- آنها عاشق هم هستد اما این عشق در طبیعی ترین و غیر معمول‌ترین شکل آن تبلور پیدا میکند: در بدن همدیگر. آنها عاشق تن همدیگرند. این تضاد باعث میشود فکر کنید چرا این طبیعی ترین شکل عشق از فرهنگ انسانی نفی شده است.
۲- فیلم در نگاه اول پرنوگرافی است. سکانسهایی در دهه‌ی ۷۰ فیلم برداری شده‌اند که حتی اکنون نیز سینما از آن گریزان است. اما پس از چند سکانس تعادل خود را به دست میاورید، فیلم پرنوگرافی نیست بلکه بسیار بیطرف است. هیچ کدام از اجزای بدن انسان بر دیگری ارجعیت ندارند و دوربین بدون توجه به سکس سعی در روایت درست دارد.
۳ - زن کارگر مرد است و از دید زدن سکس مرد و زنش لذت میبرد. آنها عاشق هم میشوند و فرار کرده در هتلی میروند و روزها یدون اینکه از بستر خارج شوند معاشقه میکنند. آنها حتی به کارگر هتل اجازه‌ی تمیز کردن رخت خوابها را هم نمیدهند. زن میگوید ما از این بو لذت میبریم. زن دچار حساسیت حاد واژن است.
۴- زن در روز فرار پریود میشود و بسیار نگران است. مرد دست در لای پای زن کرده ، خون را با آرامش نگاه میکند و میلیسد.
۵- برای امرار معاش، زن روسپیگری میکند. سپس یا ولع تمام به هتل میرود تا با او عشق بازی کند. در سکانس دیگر مرد را وادار میکند تا با نوازنده ای دوره‌گرد بخوابد. سکس با دیگران حسادت آنها را برنمی‌انگیزد اما زن مرد را تهدید کرده است که اگر با همسرش بخوابد او را خواهد کشت.
۶- آنها روزها در بسترند. عشق‌بازی را به مرزهای آن رسانده‌اند. مرد میگوید شنیده است که اگر در حین عشق‌بازی گلوی همدیگر را فشار دهند لذت بیشتری خواهند برد. مرد دلرحم است و نمیتواند، اما زن با تمام وجود از این طرفند استقبال میکند. او از عذابی که مرد میکشد ناراحت است، اما مرد میگوید هر آنچه را که زن خوشحال میکند انجام خواهد داد.
۷ - آنها به سرحد عشق خود رسیده‌اند. عشق‌بازی به نهایت خود عوج گرفته است و گریزی از فنا نیست. زن آنقدر گلوی مرد را فشار میدهد تا او میمیرد، سپس آلت او را بریده با خود میبرد.

۱۳۸۷ آبان ۱۱, شنبه

شمام حالتون از این ای میلهای «درس اخلاقی » از دانشمندان بزرگ به هم میخوره؟ هر روز یک درس اخلاقی بزرگ از انیشتنِ، ادیسون، دکتر حسابی و غیره! کسانی که این ای میل ها را اختراع میکنند دچار مرض ایرانی معروف قهرمان پروری هستند. اصولا به نظر ما ایرانیان محترم اگرکسی توانست کار ایکس را درست انجام دهد، احتمالا در تمام زمینه‌ها استاد است. مثلا چون ادیسون برق را کشف کرده است، لابد عارف بزرگی بوده است؛ یا چون رضا زاده وزنه خوب میزند لابد در زمینه‌ی هسته‌ای هم صاحب نظر است.
البته انگار مرض مخصوص ایران هم نیست. آرنولد را نگاه کنید!؟ مردمان با فرهنگ کالیفرنیا ترمیناتور را به فرمانداری خود انتخاب کرده‌اند!

۱۳۸۷ مهر ۱۴, یکشنبه

Nuit Blonche


دیشب رفتم جشن شب سفید. جالبترینش این بود که دوربینم فیلم نداشت!
پنجره‌های ساختمان بلند شهرداری را مانند پیکسل های صفحه‌ی کامپیوتر کرده بودند. شکلهای مختلفی بر روی آن نمایش داده میشد از جمله صحنه‌هایی از بازیهای تلویزیونی قدیمی مانند آتاری
جالبتر از همه سطل آشغالی در کنار خیابان بود. صدای موسیقی تکنوی گوش‌خراش و بلندی از آن شنیده میشد. مردم برای نگاه کردن به داخل آن همدیگر را هل میدادند. مردمی که از دست زدن به آن هم واهمه دارند معمولا! دستشان را بر گردن ظرف آشعال میانداختند و سرشان را به سوراخهای آن میچسبادند، انگار که بخواهند ببوسندش. ظرف آشغال یاد گرفته بود آواز بخواند.
درونش چیزی نبود. تنها چند چراغ کوچک

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه

ناله کنم چون نی ،
شکوه کنم تا کی
از ستم دوران
ز غم رخ جانان ز غم رخ جانان

نکند دل من هوس می
به خدا ز نگاه تو مستم
دل خود ز همه بگرفتم
به امید دل تو نشستم

با نگهت شادم
دل به رخت دادم
وه چه دل آرایی

خوش بود آن یک دم
بی خبر از عالم
من و تو به کناری
من و تو به کناری

۱۳۸۶ اسفند ۸, چهارشنبه



این خیلی با مزه بود

بسیجیه به ترکه می گه: چرا استین کوتاه پوشیدی؟ ترکه می گه: تو به روح اعتقاد داری؟بسیجیه می گه: اره
ترکه می گه: گه تو روحت هوا گرمه

خارجی میاد ایران میره مسجد میبینه دارن غذا میدن!
میگه مگه اینجا نماز نمیخونن؟
میگن نماز میخوای برو دانشگاه تهران!
میگه مگه اونجا دانشجوها نیستن؟
میگن دانشجو میخوای برو اوین!
میگه مگه اونجا خراب را نیستن
میگن دستت درد نکنه پس مملکت رو کی اداره کنه!

۱۳۸۶ بهمن ۲۲, دوشنبه


اولی: امان از دست این زنها! زنم تمام دارائی ام را برداشت و رفت.
دومی: خوش به حالت! زن من تمام دارائی ام رو برداشت و نرفت


یک دختر اگر 24 ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه افسرده میشه اما یک پسر اگر 24 ساعت با دوست دخترش صحبت نکنه با اون یکی دوست دخترش صحبت میکنه

چندين ساله که دوستت دارم و هميشه دوستت داشتم. ولی هر وقت خواستم به لب هات نزديک بشم منو با نفرت زمين زدی! امضا: آب دماغ

رشتیه به زنش میگه عزیزم خوشحالم كه مادر شدی . زنش میگه انشاا... یه روزیم تو پدر میشی

به یه ترکه می گن برو با اره برقی 1000تا درخت بکن می ره 996 تا می کنه خسته می شه می شینه .می گن چرا نشستی؟ روشنش کن 4تا دیگه هم بکن .می گه : ا مگه روشنم می شه؟

میدونی شباهت پسر مجرد با لباس توی ماشین لباسشویی چیه؟...هر دوشون تو کفن

سفید رنگ آرامش است، اگر در اتاقی با رنگ سفید بمانی از فرط آرامش دیوانه می شوی. سیاه رنگ جدی است، اگر در اتاقی با رنگ سیاه بمانی از فرط ناامیدی دیوانه می شوی. قرمز رنگ جذاب و گرم است، اگر در اتاقی با رنگ قرمز بمانی از فرط هیجان دیوانه می شوي زرد رنگ زندگی است، اگر در اتاقی با رنگ زرد بمانی از فرط اضطراب دیوانه می شوی. .... اصولا اگر زیاد در اتاق بمانی دیوانه می شوی، زیاد هم ربطی به رنگها ندارد

كوچيك كه بوديم تنها كفشامونو اشتباه مي پوشيديم ، اما حالا چي ؟ تنها كاره درستمون پوشيدن كفشهامونه

۱۳۸۶ بهمن ۱۹, جمعه

مقايسه دو رويداد :


رويداد اول: چهارم ديماه 1331
يك هواپيماي شركت هواپيمايي ايران كه از شيراز و اصفهان به تهران مي آمد، در نزديكي فرودگاه مهرآباد هنگام كم كردن ارتفاع براي نشستن سقوط كرد و همه مسافران و سرنشينان آن جز دو تن( حسين عدل رئيس شركت تلفن شيراز و مهندس خزايني ) كشته شدند.
نكته جالب و قابل تامل در اين سانحه زنده ماندن و سلامت كامل اين دو تن از ميان دهها مسافر نبود، دست نخورده ماندن يك بسته بسيار بزرگ پر از اسكناس بود كه با اين هواپيما حمل مي شد . اين بسته پس از برخورد هواپيما به زمين از داخل آن بيرون افتاده، بازشده و اسكناسها سطح بيا
بان (چند قدمي جاده جنوبي پر رفت و آمد كرج ـ تهران ) را تا مسافتي دور پوشانده بود. صدها نفر كساني كه به كمك و يا تماشا آمده بودند و عموما از كارگران تنگدست محل و نوجوانان بودند حتي يك قطعه اسكناس را براي خود برنداشته بودند و به خبرنگاران خارجي گفته بودند كه تصاحب به ناحق مال ديگران، دولت و يا شخص ، حرام است و باعث ناراحتي وجدان مي شود و ما تنها به دسترنج خود قانع هستيم . اين خبرنگاران به سراسر جهان نوشته بودند كه سانحه پرتلفات هوايي تهران منش ويژه و بزرگواري ايرانيان را يك بار ديگر به ثبوت رساند و اگر در كشوري ديگر اتفاق افتاده بود، مردم تماشاگر حتي يك قطعه اسكناس را باقي نمي گذاشتند و براي تصاحب آنها هجوم مي بردند و با هم مسابقه مي دادند.
رويداد دوم : 22 ديماه 1386 ( 55 سال و 18 روز بعد )
سيدحسين توکلي ، بازپرس شعبه 5 دادسراي جنايي گفت: چند روز پيش به دنبال برودت هوا و بارش برف ، يک خودروي حامل پول در نزديکي فيروزکوه با يک خودروي سواري پرايد تصادف کرد. در اين تصادف ، يک اتوبوس مسافربري که در حال عبور از جاده بود، با مشاهده اين وضعيت متوقف شد و مسافران براي کمک به مجروحان از اتوبوس پياده شدند.
سرقت پول هاي بانک
بازپرس جنايي در ادامه گفت: چند نفر از مسافران که قصد کمک به مجروحان خودروي حامل پول بانک را داشتند، با مشاهده پول هاي موجود که پس از تصادف در اتاقک خودرو پخش شده بود، به يکباره وظيفه انساني خود را فراموش کردند و با سرقت مقاديري از چک هاي مسافرتي متعلق به بانک بدون آن که به مجروحان حادثه کمک کنند، بار ديگر سوار اتوبوس شدند و محل را ترک کردند.
شکايت و پيگيري
بازپرس توکلي افزود: به دنبال اين ماجرا، ماموران امدادي با حضور در محل ، امدادرساني به حادثه ديدگان را آغاز کردند و راننده خودروي پرايد بر اثر شدت جراحات جان خود را از دست داد. برادر جوان فوت شده پس از اين حادثه عنوان کرد: برادرم پس از تصادف و در آخرين لحظات عمرش در تماس تلفني گفت: ميان صندلي و فرمان خودرو گرفتار شده است و مسافران اتوبوس را مشاهده مي کند که براي کمک پياده شده اند، اما به جاي کمک به او سراغ خودروي بانک مي روند.
بازپرس شعبه 5 دادسراي جنايي افزود: به دليلي شکستگي دنده اين جوان و فرورفتن در ريه وي ، اگر مسافران او را از ميان آهن پاره بيرون مي آوردند، به طور قطع نجات مي يافت ، اما افسوس که آنها با مشاهده پول هاي درون خودرو، وظيفه انساني شان را فراموش کرده و بدون هيچ مساعدتي محل را ترک کرده اند.
توکلي بيان کرد: پس از سرقت پول ها و بررسي هاي بعدي معلوم شد 148 ميليون تومان از پول هاي درون خودرو به سرقت رفته است و افراد سارق در مرحله بعدي با چک هاي مساف رتي سرقت شده ، به خريد طلا، لوازم خانه و... اقدام کرده اند.
دستگيري يک متهم
بازپرس جنايي افزود: با آغاز تحقيقات در اين زمينه ماموران در مرحله بعدي يک نفر از مسافران سارق را به همراه 38 ميليون تومان از چک هاي مسافرتي دستگير کردند.
متهم در تحقيقات گفت: وقتي صحنه تصادف را مشاهده کرديم ، ابتدا قصد کمک به مصدومان را داشتيم و ما بوضوح فريادهاي کمک خواهي راننده خودروي پرايد را مي شنيديم ، اما با مشاهده چک هاي مسافرتي درون خودرو، هر کدام از ما که از اتوبوس پياده شده بوديم ، سعي مي کرديم پول بيشتري برداريم.
بازپرس جنايي تصريح کرد: با ثبت اين اظهارات پرونده متهم به دادسراي دماوند ارسال شده و يک تيم ويژه از ماموران تحقيقات گسترده خود را براي دستگيري مسافران سارق آغاز کرده اند.

۱۳۸۶ بهمن ۱۰, چهارشنبه

۱۳۸۶ بهمن ۷, یکشنبه

پرى زنگنه - پیام زرتشت

شب بود بیابان بود زمستان بود!
Listen to Fereyduun - Shab bud

شکنجه و کانادا


هفته‌ی پیش یکی از اسناد محرمانه‌ی وزارت خارجه‌ی کانادا منتشر شد که کاتالوگی در مورد شکنجه است. در این کاتالوگ به کنسولهای کانادا آموزش هایی در مورد انواع شکنجه و کشورهایی که شکنجه در آنها جاریست شده است تا در صورت مشاهده‌ی موارد مشکوک بتوانند تشخیص دهند.
اما با مزه آنکه در لیست کشورهایی که شکنجه در آنها مشاهده شده است آمریکا و اسرايیل نیز قرار دارند! حالا خودتان فشار خون این دو کشور را حدس بزنید!
این جزوه در زمان دولت قبلی لیبرال کانادا تهیه شده است و اکنون دولت محافظه کار دچار گه خوردگی شدیدی شده است! و قول اصلاح این جزوه را داده است.
مساله‌ی جالب این که با حذف نام این دو کشور مشکل حل نمیگردد. مواردی از قبیل آزار لفظی، بیخوابی اجباری و ... که در این جزوه جزو مصادیق شکنجه مطرح شده است. در حالیکه وجود این موارد در زندان گوانتانامو اثبات شده است. حال سوال این است که برای حذف نام آمریکا از لیست این موارد نیز از حذف خواهد شد؟ یعنی آیا کانادا به این خفت تن خواهد داد که این موارد را شکنجه نداند تنها برای اینکه نظر آمریکا را تایید کند؟

۱۳۸۶ دی ۳۰, یکشنبه


خيلي وقت است که اينجا خبري نيست, يعني هيچ جا خبري نيست از اخبار پر هياهويه احمدي نژآد هم خسته شدم از همه این مبارزان که هر روز هزار نامه به همان كساني مينويسند که دست اندر کار همآن جنايات گزرش شده در نامه اند. آخر کی میخواهید باور کنید که هاشمی شاهرودی علاقه ای به برکناری قضاتش ندارد!
گويا تمام اين ها براي نشان دادن اين است که كساني هستند که مبارزه مي کنند آلترنتيوي براي روز مبادا همانند خاتمي. سوپاپ اطمینان برای کسانی که میخواهند اتفاقی بیافتد. ديگر کاري به کار آينها ندارم. حرص خوردن من چه فايديي دارد وقتي که هيچ عملي در کار نيست حماقت را به جآيي رسانده اند که رييس جمهور از حج بر گشته را تواف ميکنند و مردم از سر ما ميميرند. و در زندانها کسانی در زیر شکنجه میمیرند و ...

۱۳۸۶ شهریور ۱۳, سه‌شنبه

Azad Tabriz News » News Archive » یورش به خانواده های زندانیان سیاسی د

Azad Tabriz News » News Archive » یورش به خانواده های زندانیان سیاسی د: "فعالین حقوق بشر ودمکراسی در ایران : بنابه گزارشات رسیده از مقابل دفتر سازمان ملل در تهران تعداد زیادی از خانواده های زندانیان سیاسی از جملۀ آنها خانواده اسانلو ، حسن پور ، سعید ماسوری ، احمد قصابان، مجید توکلی، احسان منصوری و خانواده های دیگر برای ملاقت با خانم لوئیز آربور در مقابل سازمان ملل ایستاده بودند"
رفسنجانی بعد از چندین سال رای آورد! نوشته های نبوی را در روز آنلاین بخوانید. خیلی جالب است. یادمان هست که چطور همین افراد پرده از قتلها ثروت‌اندوزی ها و چه و چه‌ی هاشمی برداشتند؟ و حالا داور خوشحال است که این آدم توانسته است به رهبری مجلس خبرگان برسد. واقعا چقدر اصلاحات به اهدافش نزدیک شده است؛ منتها چون خودش نتوانسته است پیش رود، اهدافش را کوتاهتر کرده‌است. کسی چه میداند شاید ده سال بعد جنبش اصلاحات از احمدی‌نژاد دفاع کند!

۱۳۸۶ شهریور ۱۰, شنبه

نگرانی از «مرگ تدريجی» دو خبرنگار کرد در زندان

راديو فردا ،احمد رافت : رييس فدراسيون ملی مطبوعات ايتاليا که کليه نهادهای سنديکايی خبرنگاران در اين کشور اروپايی را در برمی گيرد، در بيانيه ای «مرگ تدريجی و در سکوت» خبرنگاران مريوانی عدنان حسن پور و هيوا بوتيمار را محکوم کرد.فرانکو سيدی Franco Siddi رييس فدراسيون ملی مطبوعات ايتاليا در بيانيه ای که صبح روز پنج شنبه صادر کرد، از دولت ايتاليا خواست نگذارد «دو خبرنگار کرد ايرانی عدنان حسن پور و هيوا بوتيمار در سکوت و به طور تدريجی به قتل برسند.»در ادامه اين بيانيه، فرانکو سيدی از رسانه های کشورش درخواست کرده است که تلاش کنند «با استفاده از قدرت کلام و به کار گرفتن قلم، جلوی اين جنايت گرفته شود.»رييس فدراسيون خبرنگاران ايتاليا در ادامه اشاره کرده است که :«اين دو نفر تنها به خاطر نوشتن در رابطه با حقوق بشر و با افشای رسوايی های محيط زيستی به مرگ به اتهام محاربه محکوم شده اند و هم اکنون نيز مبارزه عليه ظلم در ايران را از داخل زندان ادامه می دهند.»فرانکو سيدی در پايان اين بيانيه نوشته است: « نمی توان پذيرفت که در سال ۲۰۰۷ ميلادی، کسانی که در راه عقيده ای مبارزه می کنند، به مرگ محکوم شوند و يا در زندان در پيامد اعتصاب غذا جان خود را از دست بدهند.»در اشاره به اين واقعيت که در حال حاضر شماری از خبرنگاران ايرانی به دلايل گوناگون در زندان های جمهوری اسلامی ايران به سر می برند، فرانکو سيدی از دولت ايتاليا که عضو ادواری شورای امنيت سازمان ملل متحد است خواست اقدامات لازم برای نجات جان اين دو خبرنگار مريوانی و آزادی ديگر خبرنگاران ايرانی را در دستور کار مجامع بين المللی قرار دهد.سازمان اطلاع رسانی و امنيت خبرنگاران نيز در بيانيه ای در حمايت از خواست خانواده های عدنان حسن پور و هيوا بوتيمار که خواسته بودند اين دو خبرنگار، به اعتصاب غذايی که ۲۸ روز پيش آغاز کرده اند پايان دهند، می نويسد: «در صورتی که ادامه اين اعتصاب غذا به مرگ يکی يا هر دو خبرنگار کرد بيانجامد، ما دولت جمهوری اسلامی ايران را مسئول مستقيم اين جنايت می دانيم و از اين دولت به مجامع بين المللی شکايت خواهيم کرد.»دولت جمهوری اسلامی ايران بر مبنای اظهارات يکی از وکلای اين دو خبرنگار مدعی است که آنها به جرم مطبوعاتی دستگير نشده اند و اتهام آنها جاسوسی به نفع قدرت های بيگانه، تماس با رسانه های خارجی، فروش اسلحه و رابطه با سازمان های غير قانونی است.همه اين اتهام ها از سوی خانواده های اين دو محکوم کاملا بی اساس شمرده می شود.

۱۳۸۶ شهریور ۳, شنبه

گزارش سازمان گزارشگران بدون مرز از وضعیت عدنان و هیوا

سازمان گزارشگران بدون مرد از وضع سلامتی دو روزنامه نگار ایرانی «عدنان حسن پور» و « هیوا بوتیمار»، که چهل و دومین روز اعتصاب غذای خود را پشت سر گذاشتند ابزار نگرانی کرد. به گفته‌ی صالح نیکبخت، وکیل این دو که روز ۲۰ آگوست با آنان ملاقات کرده است، ایشان بسیار ضعیف شده‌اند و مدت زیادی دوام نخواهند آورد. این دو روزنامه نگار تنها آب با مقداری شکر میخورند.
سازمان آزادی مطبوعات گفت: « ما شخص رئیس قوه‌ی قضائیه،‌ آقای شاهرودی را مسؤل سلامتی این دو روزنامه‌نگار میدانیم که نتیجه‌ی شرایط وحشتناک حبس آنهاست» این سازمان افزود « آنها در زندان انفرادی به سر میبرند و حتی از حقوق ابتدایی خود محرومند.»

حسن پور و بوتیمار که در روزنامه‌ی آسو مینوشتند، برای اعتراض به شرایط زندان سنندج - که بیش از شش ماه است در آن به سر میبرند - اعتصاب غذا کرده‌اند. آنها تنها یک بار در ۸ آگوست اجازه‌ی ملاقات با خانواده‌ی خود را پیدا کرده‌اند. ایشان خواهان پایان یافتن زندان انفرادی خود، انتقال به زندانی دیگر و ملاقات آزاد با خانواده و وکیل خود هستند. آنها همچنین تقاضای دیدار با یکی از مقامات قوه‌ی قضائیه را دارند.
در آخرین اظهار نظر در خبرگزاری فارس نیکبخت اذعان داشت که مقامات زندان از انتقال این دو به زندان مریوان که محل زندگی خانواده‌ی زندانیان است خود داری کرده و آن را منوط به دستور مستقیم شاهرودی دانسته است.
دادگاه انقلاب اسلامی مریوان در ۱۶ جولای آنها را به جرم جاسوسی، اقدامات زیر زمینی بر علیه امنیت ملی، و تجریه طلبی به مرگ محکوم کرده است.
در همین حال گزارشگران بدون مرز هنوز اخباری از «آکو کردنسب» - روزنامه نگار هفته‌نامه‌ی کارتفو - که از تاریخ ۲۱ جولای در زندان سنندج است؛ و نیز از «سهیل آصفی» - روزنامه‌نگار‌ آزادی که با چند خبرگزاری همکاری دارد - به دست نیاورده است. این دو روزنامه‌نگار محاکمه نشده و اطلاعی از اتهامشان در دست نمیباشد. تا کنون به سهیل آصفی اجازه‌ی هیچگونه ملاقاتی داده نشده است.

از سوی همسر محمد صادق کبودوند، سردبیر روزنامه‌ی «پیام مردم کردستان» در بند ۲۰۹ اوین زندانی است ابراز نگرانی کرد که دو زندانی دیگری که با وی همسلول هستند غیر سیاسی هستند و سلامت این روزنامه نگار را به خطر میاندازند. کبودوند از تاریخ اول جولای در زندان اوین است و به تازگی از انفرادی به بخش ۲۰۹ منتقل شده است.

با وجود ۱۱ خبرنگار در بند، ایران بزرگترین زندان مطبوعات در خاورمیانه و یکی از ۱۰ کشور سرکوبگر مطبوعات در جهان است.

دادخواست برای آزادی هیوا بوتیمار و عدنان را امضا کنید


پی نوشت: واقعا عدم توجه اپوزسیون و روشنفکران به وضعیت زندانیان غیر تهرانی اسف بار است. اپوزسیونی که به خبرنگاران کرد توجهی ندارد و با بی‌تفاوتی از کنار آنان میگذرد چقدر میتواند قابل اعتماد باشد؟
شاید زمان آن است که کارنامه‌ی افرادی که داعیه‌ی اصلاحات دارند را از بایگانی تاریخ بیرون آوریم و در مورد آنان قضاوت کنیم!

مقاله‌ی تلگراف در مورد ایران

Stonings, hangings, floggings, purges. President Mahmoud Ahmadinejad might claim that United Nations sanctions can't hurt his country, but that is not how it feels for Iran's long-suffering population which now finds itself on the receiving end of one of the most brutal purges witnessed since the 1979 Islamic revolution.

The most visible manifestation of the new oppression sweeping Iran has been the wave of public executions and floggings carried out in Teheran and provincial capitals over recent weeks in a blatant attempt by the regime to intimidate political opponents. The official government line is that the punishments are part of its "Plan to Enforce Moral Behaviour".
Read the rest

۱۳۸۶ مرداد ۳۱, چهارشنبه


"عدنان حسن پور و هیوا بویتمار دو ورزنامه نگار کرد محکوم به اعدام وارد سی و هفتمین روز اعتصاب غذای خود شدند و گزارشها در مورد وضعیت جسمانی آنها نگران کننده است.
After 37 days the two kurish journalists are still on hunger strikes."

گنجی

نامه روشنفکران جهان در محکومیت دولت ایران (ROOZ)
واقعا دارم به اکبر گنجی ایمان میاورم. نوشته‌هایش بوی اندیشیدن میدهد. میتوانید موافق یا مخالف باشید، اما چیزی که مهم است این نکته است که رو به پیش دارد و اشتیاق به ساختن آینده حتی اگر این کار نیازمند تخریب آنچه باشد که بسیار دوستش داریم. در حالیکه اپوزیسیون داخلی تنها واکنشش به رویدادهای جاری فریاد وا مصیبتا است، و کسانی که در خط مقدمند در حال زندانی و شکنجه شدن و هیچ دستاوردی از این میان به دست نمیاورند؛ و سوال چه باید کرد با حماقتهای صد ساله‌ی ایران پاسخ داده میشود. از سخنان گنجی بوی تازگی میاید. روح کسی که برای دموکراسی امید دارد و تلاش میکند از پشت کلماتش سرک میکشد. میتوانی به حرفهایش فکر کنی و با خود بیاندیشی که این راه را نرفته‌ایم، چه بسا که به نتیجه‌ای برسد! میتوانی احساس کنی کلماتی را که از اندیشه متولد شده‌اند، نه از لزوم به نوشتن؛ نه از نشخوار تاریخ شکست خورده‌ی مشروطه که از بازاندیشی آن؛ نه از آسمان هفتم روشن فکری، که همین کنار تو کسی که آستینش را بالا زده تا کاری بکند!
گنجی کسی است که با نقد خود آغاز میکند، بار گناهان گذشته بر دوشش سنگینی میکند و چه خوب آنها را به دوش میکشد. چون گوژپشتی که واقعیت خود را پذیرفته است ...

404: File not found

clipped from www.room404.com

The history of 404


In an office on the fourth floor (room 404), they placed the World Wide
Web's central database: any request for a file was routed to that
office, where two or three people would manually locate the requested
files and transfer them, over the network, to the person who made that
request.

When the database started to grow, and the people at CERN realised that
they were able to retrieve documents other than their own
research-papers, not only the number of requests grew, but also the
number of requests that could not be fulfilled, usually because the
person who requested a file typed in the wrong name for that file. Soon
these faulty requests were answered with a standard message: 'Room 404:
file not found'.

Later, when these processes were automated and people could directly
query the database, the messageID's for error messages remained linked
to the physical location the process took place: '404: file not
found'.
 blog it

تحلیل از آزادی هاله اسفندیاری

من هر چی میخوام غر نزنم نمیشه! یکی به این آقا بگه شما چرا اینقدر دلت به حال قوه قضائیه سوخته حالا؟ لابد یه چیزی گیرشون اونده دیگه عزیزم! زیادم پیچیده نیست چیزی که میخواستن! ایجاد ترس! و اینکه نشون بدن ما اینیم! و هر کاری خواستیم میکنیم و شمام هیچ غلطی نمیتونین بکنین!
ما چی کار کردیم؟ یه خورده نوحه گفتیم واسه مردم که گریه کنن! و نتیجه گرفتیم که قوه قضائیه ضربه خورد. من نمیدونم اینا اینقدر ضربه میخورن چرا طوریشن نمیشه؟
clipped from www.roozonline.com

آزادي هاله اسفندياري محقق ايراني-آمريکايي، پس ازصد روز تحمل زندان بدون دسترسي به وکيل وبديهي ترين حقوق انساني، ازجهات مختلف خبري خوشحال کننده است. هم از آن رو که وي هم اينک مي تواند درکنار مادر 93 ساله خود باشد و آرام سربربالين بگذارد و هم از جهت پيام هاي متعددي که اين آزادي براي جامعه ايراني دارد.

سئوال اصلي که هم اکنون هرکسي ممکن است ازخود بپرسد اين است که اين بازي چه محصولي داشت؟ اگراز صدمات روحي- رواني اي که طي اين مدت به هاله اسفندياري، همسر، دختر و خانواده اش وارد شده بگذريم، به جرات مي توان گفت دراين ماجرا هيچ بخش ديگري بيش از قوه قضاييه صدمه نخورد. در واقع، دراين پرونده وپرونده هاي مشابه چند ساله گذشته، قوه قضاييه نشان داده است تا چه حد در برابر دستگاه هاي امنيتي آسيب پذير است ونمي تواند استقلال خود را حفظ کند و حافظ حقوق شهروندي باشد.

 blog it

۱۳۸۶ مرداد ۲۴, چهارشنبه

- آقا فشار نده!
- عزیزم اینقدر فشار نده درد میکنه!

حکایت روزآنلاین است. ذکر مصیبت شده است این سایت سوگلی ما! نگاهش میکنی حالت بد میشود! گاهی هم روضه‌هایش عین روضه‌های آخوند خدا بیامرز محل ما آبکی است. این یکی را گوشت کنید
« هم اكنون 546 فقره تعميرگاه داراي پروانه كسب در تهران فعاليت مي‌كنند كه به دليل سهميه‌بنزين و كاهش تعداد مراجعه كنندگان، اكثر آنها بيكار شده‌اند»
با مزه است نه؟! احتمالا آگاهان گفتند در اسناد کارشناسی سهمیه‌بندی باید ردیفی برای واردات ماشینهای خراب از محل صرفه جویی در نظر گرفته میشد که این عزیزان بیکار نشوند!

- دکتر جان! زخم رو معالجه میکنند نه که فشار بدند بیشتر درد بگیره!

۱۳۸۶ مرداد ۱۹, جمعه

خنده

«افسوس! ساده نبودن تلخم کرده،‌ و گرنه میگفتم میخندیدید»
حالا دارم میفهمم ساده بنودن چگونه آدم را تلخ میکند. روزگاری به هر آنچه بود میتوانستیم بخندیم. من علیرضا جواد؛ هر آنچه غریب سنگین و غمین بود در چشم به هم زدنی به مضحکه‌ای تبدیل میشد و با نعره‌های قهقهه‌ از دلمان پر میکشید و میرفت. دیگر نمیتوانم بخندم. ساده بنودن تلخم کرده است. و اندوه از شش طرف! انگار که من مویه‌دار تمام شبهای زمینم. در محاصره‌ی چماق و حماقت،‌ دور از همه اما باز انگار که نه؛ به واقع کل تاریخم آنجاست و غربت در این سو؛ گرچه آنجا هم که بودم تنها بودم. بخند یا بمیر! این دو راهیست که پیش رویت است! و من دیگر نمیتوانم بخندم. نمیتوانم حماقت مردم را از دریچه‌ی طنز علیرضا ببینم و مانند بهمن خشم بر سرم آوار میشود. اندوه‌دار شب تنهایی خویشم. دلم میخواهد بتوانم به این کمدی خدا بخندم؛ آنقدر بخندم که اشکم جاری شود.

۱۳۸۶ مرداد ۱۸, پنجشنبه

بازی باخت باخت

زندانیان در بند تحت شکنجه‌های وحشیانه‌ی رژیم هستند برای اعتراف به آنچه که انجام نداده‌اند. اگر اجازه بدهید کاملا منطقی با این قضیه روبرو شویم، یک سوال برای من مطرح است : آیا در این بازی بردی برای ما به معنی اپوزیسیون وجود دارد؟
هدف آنی حکومت از فشارها گرفتن اعتراف به گناه نکرده است، و کاملا طبیعی است که زندانیان مقاومت کنند و اجازه‌ی این پیروزی را به آنان ندهند و حکومت در هدفش ظاهرا شکست میخورد. اما آیا در این صورت، اپوزیسیون پیروز این میدان میگردد؟
گمان نکنم کسی اعتقاد داشته باشد که ما به قهرمانان بیشتری نیاز داشته باشیم به واسطه‌ی آنان خون مقاومت در مردم جاری کنیم. ایران به اندازه‌ی کافی از این قهرمانان دارد که به آنان افتخار کند. من بر این باورم که باید قهرمان پروری را پشت سر گذاشته باشیم و از تجربه‌های پیشین بتوانیم این نتیجه را بگیریم که قهرمان پروری دردی دوا نمیکند.
بنابراین حتی اگر زندانیان به شکلی ابر انسانی شکنجه‌ها را پشت سر گزارند باز ما باخته‌ایم. باخت ما رعب و وحشتی است که گریبان گیر اجتماع میگردد از اینهمه شکنجه که به آشکارگی هر چه تمام در حکومت جاری است ، برای جرم ناکرده! باخت ما تمام زجرهاییست که این عزیزان میکشند. باخت ما حرکتی است که در نطفه خفه میشود بدون اینکه مجال رشد بیابد. و چه میبریم؟ قهرمانانی دیگر! چیزی که فراوان داریم.
آیا واقعا به همین آسانی وارد بازی باخت باخت میشویم؟ با دستگیری هر فردی باختی برایمان رقم میخورد؟
....

۱۳۸۶ مرداد ۱۶, سه‌شنبه

جوک روز

clipped from rajanews.com

 


تونل عظيمي در سفارت انگلستان كشف شده است كه از آن براي تردد زنان فاحشه و جاسوسان استفاده مي‌شد.


به گزارش خبرنگار رجانيوز يك مقام امنيتي نظامي كه خواست نامش فاش نشود اعلام كرد در پي گودبرداري اخير ساختمان فرش ايران در كوچه‌هاي مقابل سفارت انگلستان در خيابان فردوسي تهران كارگران به يك تونل عظيم برخورد كردند كه اين تونل به سفارت انگلستان منتهي شد.


اين مقام امنيتي افزود: يك وبلاگ نويس كه قبلا از كاركنان سفارت انگليس بوده در وبلاگ شخصي خود نوشته است كه سفارت انگلستان از اين تونل براي تردد جاسوسان مرتبط با سفارت و زنان فاحشه استفاده مي‌كند.

 blog it

سوال از خاتمی

من یک سوال بسیار ساده از آقای خاتمی دارم
اعدام روزنامه‌نگاران، شکنجه‌ی دانشجویان، خفقان عمومی داخلی ارزش مداخله و اظهار نظر شما را نداشتند؟ یا عملیات تروریستی در عراق بر علیه اماکن اسلامی مهمتر از عملیات تروریستی دولتی در ایران به نام مقدسات است؟
 blog it

۱۳۸۶ مرداد ۱۵, دوشنبه

شرق هم توقیف شد!

مشکل من این است که کم کم همانقدر که از کیهانیان متنفر میشوم از احالی اصلاحات هم متنفر میشوم. این توضیحات را از زبان ابطحی بخوانید.
واقعا چرا باید یک روزنامه از مصاحبه‌ی با یک هم جنس باز - که این مساله هم محرز نیست وگرنه که زندانی و سنگسار میشد - عذر خواهی کند؟ به فرض که هم جنس باز مجرم است( که نیست اما با قواعد حکومت پیش میرویم). آیا مصاحبه با یک مجرم که نه، مظنون جرم است؟ آیا این نیازی به عذر خواهی دارد؟ چرا این قدر کوته فکر، بی شخصیت، پست و ذلیل شده‌اند این جمعیت اصلاح طلب که به هر رذالتی تن میدهند
clipped from www.roozonline.com
علت توقيف، مصاحبه داخلي روزنامه با يک نفري است که ميگويند از همجنس گرايان است. خود هيئت نظارت بهتر از ديگران ميدانند که از اين اشتباهات در روزنامه پيش مي آيد. و تنها راه حل آن هم در شرايط طبيعي عذر خواهي و توضيح فوري مسئولان روزنامه است. همچنانکه درروزنامه همشهري وقتي درهمين اواخردر سالروز جنگ مسلحانه مجاهدين خلق، عکس مريم رجوي چاپ و آرزوي بازگشت وي به وطن را خواستار شد، هيچکس از عمدي بودن آن حرف نزد و روزنامه تعطيل نشد و تنها عذرخواهي مقبول افتاد. روزنامه شرق اما پس از اين ماجرا دو روز تمام در صفحه اول عذر خواهي کرد
 blog it

۱۳۸۶ مرداد ۱۴, یکشنبه

برای دانشجویان در بند

دوستم داری؟ نفس عمیق بکش خوب است برای زندگی!
-توهین به مقدسات کرده‌اند ؟! نکرده‌اند؟ مگر مقدسات نیست که آنها را زندانی کرده است؟ پس چرا نکرده‌اند؟! اگر نکرده‌اند پس چرا زندانیند؟
خاتمی ؟ کروبی؟ اصلاحات؟!
-مگر ۱۸ تیر خاتمی نبود برادر،‌ همان آش و همان کاسه!
بهتر بود؟
ضارب حجاریان در دادگاه میخندید!
سلام!
خویینی‌ها کجاست؟ مگر برای او نبود که اینهمه جنگیدیم!؟ خسته شده است؟ یا مصلحت نظام؟ یا حتی «مگر خویینی‌ها بهتر است»؟!
گنجی کو!؟!
مگر اکنون وقت جایزه گرفتن است برادر؟ تو که خودت گرسنگی کشیده‌ای؟
-هنوز دوستم داری؟
- شقایق!؟ در زندان!؟
.....
تنها یک چیز میدانم
دوستانمان دریا دل اند!

۱۳۸۶ مرداد ۴, پنجشنبه

هاتویی

در این جزایر کسانی که مرگ را انتخاب میکنند بسیارند. کسانی که خود را دار میزنند و یا به همراه فرزندانشان زهر میخورند. غارتگران نتوانستند از این انتقام پیش‌گیری کنند اما توانستند آن را توجیه کنند محلیان آنچنان وحشی هستند که گمان میکنند تمام چیز ها مشترکند یا چنان که اویدو میگوید چنان تنبل و فاسدند که کاری نمیکنند. در گذشته بسیاری از آنان با زهر خود را کشتند تا کار نکنند و بسیاری دیگر با دست خود خود را به دار آویختند.
هاتویی، رییس قبیله‌ی گواهابا** خود را نکشت. او با مردم خود در یک کانو* فرار کرد و به غارهای شرق کوبا پناه برد.
آنجا او انگشتش را رو به سبدی از طلا گرفت و گفت « این خدای مسیحیان است که از او پیروی میکنند! که به خاطر او برادرانمان و پدرانمان کشته شده‌اند! بیایید برای او برقصیم که اگر از رقص ما مسرور شود به آنها دستور خواهد داد تا به ما آزار نرسانند.»
او را سه ماه بعد گرفتند و به دیرکی بستند.
پیش از روشن کردن آتشی که او را به خاکستر و ذغال خواهد کاست، کشیش به او قول شوکت و جلال ابدی بهشت را داد اگر که غسل تعمید گزارد. هاتویی پرسید:
- آیا در آن بهشت مسیحیانی نیز هستند
- آری!
هاتویی جهنم را بر گزید و چوبهایی در آتش شروع به ترکیدن کردند.
ادواردو گالیانو
خاطرات آتش
*Canoe
** Guahaba

ای خداوندن ظلمت شاد!
از بهشت گندتان ما را
جاودانه بی نصیبی باد!

۱۳۸۶ مرداد ۳, چهارشنبه

پیامبر

کش آمده بر روی بوریایش، پلنگ روحانیٍ یوکاتان به پیام خدایان گوش میداد. آنها از بام با او سخن میگفتند با پاهایی گشاده از دو سو؛ و به زبانی که کس دیگری نمیتوانست درک کند.
چیلام بالام، که دهان خدایان بود، آنچه را که هنوز اتفاق نیافتاده بود به یاد آورد:
«پراکنده بر روی زمین زنانی خواهند بود که آواز میخوانند و مردانی که آواز میخوانند و مردمانی که آواز میخوانند ... هیچ کس نخواهد توانست گریخت، و کسی نجات نخواهد یافت.... پستی بسیاری در سالیان سلطه‌ی آز خواهد بود. مردان به بردگان بدل خواهند شد. صورت خوشید به اندوه! .... دنیا ویران خواهد گشت؛ و کوچک؛ و حقیر»
ادواردو گالیانو
خاطرات آتش

عشق

در جنگلهای آمازون اولین مرد و اولین زن با کنجکاوی به هم نگاه کردند. آنچه که در بین پاهای همدیگر میدیدند بسیار عجیب بود.
مرد پرسید : آیا مال تو را بریده‌اند؟
زن جواب داد : نه! من همیشه اینگونه بوده‌ام!
مرد او را از نزدیک آزمایش کرد و سر خود را خاراند. یک زخم باز آنجا بود. مرد گفت که بهتر است کازاو، موز یا هر چیزی که موقع رسیدن ترک برمیدارد نخورد. گفت که او را معالجه میکند بهتر است به ننو برود و استراحت کند.
زن اطاعت کرد. با صبر جوشانده‌های گیاهی میخورد و اجازه میداد تا مرد ضماد بمالد. وقتی مرد به او گفت که نگران نباشد او مجبور شد دندانهایش را قفل کند تا جلوی خنده‌اش را بگیرد.
زن از بازی لذت میبرد، با این حال داشت از زندانی شدن در ننو خسته میشد و با یاد میوه دهنش آب میافتاد.
یک شب مرد دوان دوان از بیشه آمد و در حالیکه از خوشحالی سر پا بند نبود گفت «یافتمش»!
مرد همین چند لحظه پیش میمون نر را دیده بود که چگونه زنش را در میان شاخه‌های درخت معالجه می کرد.
مرد در حالیکه به زن نزدیک میشد گفت این کاریست که باید کرد.
وقتی که هماغوشی طولانی پایان یافت، عطر تند گلها و میوه‌ها هوا را پر کرده بود. از بدنهایشان خوابیده در کنار هم، بخار و تشعشع غریبی میامد و آنچنان زیبا بود که خورشید و خدایان از شرمساری مردند.
ارواردو گالیانو - خاطرات آتش

۱۳۸۶ تیر ۳۱, یکشنبه

«خاتمي که ميگفت ما چشم فتنه را در قتلهاي زنجيره اي کور کرديم و ديگر حداقل به اسم وزارت اطلاعات اين کارها انجام نميشود؟ حالا که دولت دست فتنه گران افتاده؟
اشتباه محاسباتي کجا بود؟»
محمدرضا خاتمي: رامتين عزيز،
من مطمئن هستم چشم فتنه كور شد هرچند شايد فقط يك چشم آن نه دو چشم، ديگر اينكه هرچند بعضي از فتنه‌گران امروز در قدرت هستند ولي همانگونه كه همه مي‌بينيم با بينا شدن و هوشيار شدن جامعه ما اينها ديگر توان آن را ندارند كه چنين فجايع و جناياتي را تكرار كنند ....
این پرسش و پاسخ از سایت نوروز است و پاسخگو آقای دکتر خاتمی کوچک
توجه کردید؟ فقط یک چشم فتنه کور شده است و احتمالا الان با عینک یک چشمی موشه‌دایان رفت و آمد میکند.
خوشم میاید که سیاستمدارانمان در حساس ترین لحظات حس طنز خود را از دست نمیدهند
!

عکس فتنه‌ی ذکر شده که توسط جاسوسان ما در اسرائیل گرفته شده است. از کسانی که از مکان فتنه‌ی مورد نظر اطلاع دارند خواهشمند است سریعا به آقای خاتمی اطلاع دهند تا چشم دیگرش را در آورد.